تبليغاتX
شور زندگی

یا ایتها النفـــــس المطمئنه ارجعی الی ربک الراضیه المرضیه

بعضی آیات قرانی واقعن اعجاز کلامی هستن . من متاسفانه ایمان آنچنانی ندارم  تا به حال هم دو بار بیشتر قرآن رو ختم نکردم و اقرار میکنم که بسیاری از آِیات برام جذابیتی نداشتن بخصوص آیاتی که نوید دهنده عذاب بودند اما برخی آیات هستن که رسمن به انسان آرامش میدن  . خدا همه رفتگان رو بیامرزه بخصوص اون مرحوم که مصداق بارز این آیه بود.

+ نوشته شده توسط فرزین در چهارشنبه دوم دی 1388 و ساعت 10:5 |

 

 در آینه دوباره نمایان شد

 با ابر گیسوانش در باد


باز آن سرود سرخ اناالحق


ورد زبان اوست


تو در نماز عشق چه خواندی ؟


که سالهاست


بالای دار رفتی و این شحنه های پیر


از مرده ات هنوز


پرهیز می کنند 


 

نام تو را به رمز 


 

رندان سینه چاک نشابور


در لحظه های مستی 


 

مستی و راستی 


 

آهسته زیر لب 


 

تکرار می کنند

 وقتی تو 


 

روی چوبه ی دارت


خموش و مات 


 

بودی


 

ما 


 

انبوه کرکسان تماشا 


 

با شحنه های مامور


مامورهای معذور


همسان و همسکوت ماندیم

 خاکستر تو را


باد سحرگهان


هر جا که برد


مردی ز خاک رویید


در کوچه باغ های نشابور

 
 
مستان نیم شب به ترنم


آوازهای سرخ تو را باز


ترجیع وار زمزمه کردند

 نامت هنوز ورد زبان هاست

« محمدرضا شفیعی کدکنی »

+ نوشته شده توسط فرزین در دوشنبه سی ام آذر 1388 و ساعت 17:36 |
 حسنک گفت:« سگ ندانم که بوده است، خاندان من و آن‌چه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت، جهانيان دانند. جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کارِ آدمي مرگ است. اگر امروز اجل رسيده است، کس باز نتواند داشت که بر دار کُشند يا جز دار، که بزرگ‌تر از حسينِ علي نيم. اين خواجه که مرا اين مي‌‌گويد، مرا شعر گفته است و بر در سراي من ايستاده است. اما حديث قرمطي بِه از اين بايد، که او را بازداشتند بدين تهمت نه مرا. و اين معروف است. من چنين چيزها ندانم.»

حسینعلی نامیست که برای شیعیان باری از معنا در خود دارد . در این زمانه که فقیهانی نان خود در خون مردمان میبینند آن مرحوم حرمت عالمان دین بود . سالهای دههه شصت بسیاری از ما طنزها در موردش میگفتیم تا بدانجا که از پس کناره گیریش از حاکمیت , نظام نیز با عنوان"فقیه ساده لوح "سعی در خوار نمودنش در چشم مردمان داشت . عجبا که آن شوخ و شنگی از زبان مردم رخت بر بست تا بدانجا که  نسل امروزعنوان "فقیه عالیقدر " را نثار وی نمود.

خدایش بیامرزد که هماره آزاده بود و نان به دریوزگی نخورد.

+ نوشته شده توسط فرزین در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 و ساعت 17:51 |
چه میکنه این ابی !!



همین امشب فقط...امشب فقط هم بغض من باش..

همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش...

در آوار همه آینه ها تکرار من باش...

همین امشب کلید قفل این زندون تن باش...

رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت...بپاش رنگ طراوت

ای جان جانان...ای درد و درمان...ای سخت و آسان...آغازو پایان...

ببار ای ابرکم بر من ببارو تازه تر شو...

ببار و قطره قطره نم نمک آزاده تر شو...

تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره...

اگه پر میوه ای پر سایه ای افتاده تر شو...

رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت...بپاش رنگ طراوت

ای جان جانان...ای درد و درمان...ای سخت و آسان...آغازو پایان...

 

امشب ببین که دست من عطر تورو کم میاره...

امشب همین ترانه هم نفس نفس دوستت داره...

صدا صدا...صدای من...به وسعت یکی شدن...

بیا بیا...شکن شکن...بیا به جنگ تن به تن...

ببار ای ابرکم بر من ببارو تازه تر شو...

ببار و قطره قطره نم نمک آزاده تر شو...

تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره...

اگه پر میوه ای پر سایه ای افتاده تر شو...

رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت...بپاش رنگ طراوت

ای جان جانان...ای درد و درمان...ای سخت و آسان...آغازو پایان...


خواننده : ابی

شاعر:شهیار قنبری

آهنگساز  و تنظیم: فرید زولاند

آلبوم: عطر تو

ترانه:عطر تو

+ نوشته شده توسط فرزین در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 و ساعت 11:16 |
رهگذر را پناه سایه است و ناوی را لنگرگاه
پاتاوه از پای برکن
بادبان در هم پیچ
ای فرسوده دوران
***
سر بر کوی و پای در راه , هماره زندگی بود
کنش , ایمان به یقین نبود
به دریوزگی یقین رفتن و سر از پرتگاه تردید برون آوردن
گلوازه هستی بود
***
آی سایه , آی لنگرگاه
پاتاوه چرکین است و بادبان وصله بر وصله بر وصله

چرک روزگار

و

پلشتی دوران

جامه ای بود بر زلال تن
***
آی سایه , آی لنگر گاه
یکدم پناهی بخش این راوی گوژیده را
بر گلدسته های بلورینت
در سکر زلال بازوانت
در نهان خانه شرماگین عشق مرطوبت
مرا پناهی ده
این گناه آلوده شرمگین
این همیشه تشنه را
 

88/9/21 - رشت
+ نوشته شده توسط فرزین در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 و ساعت 19:5 |


این پست از وبلاگ " به خاطر کتابها " حرف دل خیلی از ماهاست

حالا تو هی از دست‌های بیگانگان بترس

"در طول شش ماه گذشته هر روز روزنه‌هایی که مردم می‌گشودند بسته می‌شد و آنان هربار بدون آن که به رودررویی کشیده شوند یا آرمانشان را کنار بگذارند راه‌‌‌‌حل‌های جدید خلق می‌کردند."     میرحسین ِ شانزدهم

می‌دانم که همه‌مان توی این شش ماه بارها این راه‌حل‌های جدید را دیده‌ایم، از راه‌های کلان، تا جزیی‌ترهای روزمره. اما دوبارش برای من تکان دهنده‌ بوده، یعنی این هوش جمعی را که به چشم داشتم می‌دیدم و به گوش می‌شنیدم باورم نمی‌شد.
یکی‌ش جلوی مسجد قبا برای بزرگ‌داشت شهید بهشتی که همان ساعت شش که قرار بود مراسم شروع شود مسجد پر شده بود، همه دیگرانی که جاشان نشده بود آن تو، بیرون از مسجد توی کوچه ایستاده بودند، تا آنجایی که من می‌دیدم کوچه کاملن پر بود. مردم داشتند یاحسین میرحسین را به شعار می‌گفتند و یا بهشتی کجایی، موسوی تنها شده. چند دقیقه از شش گذشته بود که نیروی انتظامی توی یکی از این بلندگوهای دستی گفت که خواهش می‌کنیم متفرق شوید چون مسجد پر است و جا نیست و اگر کسی اینجا بماند باهاش برخورد می‌شود. پلیس ضد شورش هم ته کوچه را بسته بود. بعد من پیش خودم گفتم الان است که پلیس با مردم درگیر شود،‌ چون از مردم به نظر نمی‌آمد کسی حاضر باشد عقب بنشیند.
همین‌طور که نزدیک بود به خاطر خشونتی که هنوز شروع نشده بود گریه‌ام بگیرد، در کسری از دقیقه همه صلوات فرستادند و روی زمین نشستند. اصلن معلوم نبود از کجا شروع شده، انگار که همه هم‌زمان فقط به همین یک راه‌کار فکر کرده بودند.
دیده‌اید این دوستان  یا دونفری‌هایی را که مدت طولانی را با هم گذرانده‌‌اند، منظورم این است که سختی‌ها و خوشی‌هاشان-مخصوصن سختی‌ها- مشترک بوده و واقعن با هم زندگی‌ کرده‌اند،‌ چطوری عکس‌العمل‌هاشان توی شرایط مهم شبیه هم‌ است؟ آدم‌های توی آن کوچه، جلو مسجد این‌قدر شبیه هم بودند، که بدون هماهنگی از پیش همه با هم  روی زمین نشستند. شوکی که توی صورت نیروی انتظامی‌ها بود دیدنی بود. ترسیده به هم نگاه می‌کردند ... آدم ساکتِ نشسته را که نمی‌شد با باتوم زد. می‌شد؟ آن‌ها که تا مراسم تمام نشده بود و مردم بلند نشدند، نزدند.

بعد دفعه‌ي دوم‌اش روز نماز جمعه‌ي هاشمی بود، اولین هم‌‌راه‌پیمایی ما و آ‌ن‌ها.  از این دست راه‌پیمایی‌های مسالمت‌آمیزی که بلندگوها از آنِ آن‌ها و خیابان‌ها از آن ِ ما بود. وقتی آقای بلندگو گفت که لطفن فقط شعارهایی را که از بلندگو اعلام می‌شود بگویید و به بقیه‌ي‌ شعارهای حاشیه‌ای- مطمئن‌ام لحن او خشن‌تر بود از حالای من- توجه نکنید. پیش خودم گفتم خیلی تقسیم ناعادلانه‌ای است برای یک راه‌پیمایی مشترک. بلندگو مال آن‌ها، سیاهی لشکر مال ما. فکر کردم آن‌ها یک دهم هم باشند حالا با بلندگو هماهنگ می‌شوند و ما ده برابرم هم که باشیم بی‌بلند‌گو به هم می‌ریزیم هیچ کس صدای‌مان را نمی‌شنود. شعار اول‌اش الله اکبر بود که همه‌ی مردمی که صداشان هم اتفاقن توی این مدت خوب باز شده بود برای الله اکبر، الله اکبر را پشت سر بلندگو تکرار کردند. بعد شعار دوم مرگ بر آمریکا بود، نمی‌دانم این هماهنگی عجیب و غریب از کجا سر رسید که از قدس تا شانزده آذر، از انقلاب تا بولوار کشاورز همه با هم شعار دادند مرگ بر روسیه؛ اصلن به ثانیه نرسید فاصله‌ي شعار آقای بلندگو تا شعار مردم. یعنی وقت برای هماهنگی نبود، همه هماهنگ، یک‌صدا،  به جای امریکا می‌گفتند  روسیه  و به جای اسراییل، چین. آمریکا و اسراییل فقط از بلندگو شنیده می‌شد.
بلندگو هماهنگ‌مان کرده بود. شعارهای بلندگو شده بود اسم رمز هماهنگی‌ها.
من بعید می‌دانم این هوش جمعی از چیزی شکست بخورد. میرحسین هم چیزهایی از این دست  دیده که روزبه‌روز به‌تر می‌نویسد. از طرف‌ این آدم‌ها و با این آدم‌ها  جز با این زبان نمی‌شود حرف زد.
.
پ.ن
+ نوشته شده توسط فرزین در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 17:21 |
ساعت ۵ بیدار باش بود . ساعت ۱۵/۶ هم بعد از خوردن صبحونه راه افتادیم .از اربوناب تا داخل کاسه درفک به همت جهاد !! جاده خاکی نسبتن پهنی کشیدن که فقط قابل حرکت برای وانت های نیسان یا ماشینهای 4wd هست با توجه به هزینه گزاف جاده سازی در کوهستان و تعداد کم خانوارهای ساکن این منطقه که عملن کمتر از نیمی از سال رو در اون بسر میبرند  این جاده هیچ توجیح اقتصادی نداره.  چند سال پیش که به درفک رفته بودم متوجه شدم که اهالی یکی از دلایل رای دادن به نماینده رودبار رو  ساختن همین جاده میدونن واقعن شرم آوره که یه نماینده برای دریوزه گی رای به محیط زیست چنین آسیب های جبران ناپذیری وارد میکنه . ما برای کوتاهتر کردن  مسیر از جاده خارج شدیم و با حرکت در دامنه شمالی اون شروع به صعود کردیم پس از۵/۲ ساعت صعود متناوب به دهانه کاسه درفک رسیدیم  خیلی ها درفک رو یه کوه آتشفشانی میدونند اما به نظر من وجود لایه های رسوبی در برشهای کوه بوضوح نشون میده که این کوه نمیتونه یه کوه آتشفشانی باشه  و در نتیجه کاسه این کوه هم بیش از اونکه یه کاسه آتشفشانی باشه به نظر میاد که یه "کارست" باشه. از اونجایی که من زمین شناس نیستم  و نمیدونم که اصلن" کارست "ها میتونن چنین ابعاد بزرگی داشته باشن  زیاد حرفمو جدی نگیرید.

 در ورودی کاسه جاده رو قطع کردیم و  شروع به صعود از شیب مقابلمون کردیم  و ۱ ساعت بعد دقیقن در ساعت ۴۵/۹ همگی با هم به قله رسیدیم و تمام ۱۱۷ نفری که در صعود شرکت داشتند موفق به رسیدن به قله شدند. ۱۵ دقیقه روی قله وایستادیم و سرود خوندیم و عکس گرفتیم  بعدشم ۲ دسته شدیم اونایی که میخواستند غار و یخچال معروف درفک رو ببینند از جمع ما جدا شدند و عازم کاسه شدند بقیه هم به سمت اربوناب برگشتیم. برگشت ما  ۵/۲ ساعت طول کشید و ساعت ۵/۱۲ به چادر هامون رسیدیم سریع نهار خوردم و کیسه خوابای خودم و هم چادریمو جمع کردم کوله پشتی هامونو بستم و چادرو جمع کردم ۱ ساعت بعد همنوردم برگشت . تا نهار و چای بخوره ساعت شد ۱۵/۲ . ساعت ۵/۲ هم عازم مبدا شدیم و۱۵/۲ ساعته از همون مسیر دیروزی به مبدا حرکت برگشتیم . تو راه تا تونستیم از میوه های جنگلی خوردیم ازگیل وحشی که ما گیلکا بهش" کونوس "میگیبم هنوز نرسیده البته این دلیلی نمیشه تا بهشون رحمشده باشه !! اما "کوت کوته" که یه نوع میوه درختی ریز  و به رنگ مشکی هست و یه نوع آلوچه کوچیک و تیره رنگ به وفور وجود داشت و این جدا از زرشکای وحشی  ترشمزه ای هست که تو مسیر اربوناب تا قله خوردیم .ماشینا ساعت ۵ اومدن و بعد از کمی معطلی به سمت رشت حرکت کردیم و ۴۵/۷ وارد رشت شدیم . نکته قابل توجه اینه که این مسیر راهتتریم مسیر صعود به قله است و هوا بسیار با ما یاری کرد پس اگه روزی هوس رفتن به درفک به سرتون زد بدونید که مثه همه قله های دیگه درفک میتونه تصویری کاملن خلاف اینی که من بهتون نشون دادم رو از خودش به نمایش بزاره حتمن با کسی صعود کنید که راه بلد باشه چون خودم خاطرات بدی از مه و بوران درفک دارم.

پ.ن:

قله درفک با ارتفاع ۲۷۳۳متر  در البرز غربی وافع شده این کوه رو   دالفک یا داله فک هم می نامند که  در زبان گیلکی کهن به معنی آشیانه عقاب ه .موقعیت جغرافیایش : N36.89051 E49.69935

برای توضیحات بیشتر هم میتونید درفک رو تو google  جستجو کنید

+ نوشته شده توسط فرزین در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 12:33 |
با فاصله چند دقیقه از روستای چیچال گوسفند سرای "اربوناب "قرار داره اربو ناب چشمه ای لوله کشی شده داره که در گذشته به واسطه داشتن درختای "اربو"  که نوعی گلابی وحشی هست معروف بود الان از اون جنگل انبوه که تا همین ۱۵ سال پیش دامنه های مشرف به این مکان رو پوشونده بود چیز زیادی باقی نمونده .اربو درخت جنگلی و دارای چوب بسیار سختیه تا جایی که شکستنش بسیار سخته با این وصف در گذشته نزدیک از تنه اون "ناب" میساختن  . "ناب" یا "ناو" به آبشخور گوسفند گفته میشه و از تنه درخت تشکیل میشه که داخل اون تخلیه شده و به شکل چند قسمت متصل به هم در اومده و آب چشمه به داخل اون ریخته میشه و گوسفند ها از اون به عنوان آبشخور استفاده میکنند. نام این گوسفند سرا هم به همین نکته اشاره داره یعنی "ناب" ی که از تنه درختان "اربو" ساخته شده. گروه ما با ۵ /۳ ساعت راه پیمایی سبک به اربو ناب رسید.حدود ساعت ۵/۱ رسیدیم به کلبه ها و چادر زدیم. تا نهار بخوریم و چای رو آماده کنیم ساعت شد ۳ و  آفتاب کم زور شد از ساعت ۴ هم هوا رسمن سرد شد جوری که ساعت ۶ که هوا کاملن تاریک شده بود همگی دست به داخل کوله هامون بردیم و لباسای گرمو در آوردیم و به تن کردیم . از ساعت ۳ تا ۵/۴ هم مراسم یادبود از دست رفتگان حادثه سال ۷۷ گرووه تیلار برگزار شد . 

قبل از تاریک شدن هوا من و چند تا دیگه از اعضا شروع به جمع آوری هیزم کردیم  تا برای آتش شب  ذخیره مناسبی تهیه کنیم حدود ساعت ۶ بود که آتیش رو روشن کردن و بیشتر بچه ها دور آتیش جمع شدن تو این مدت هم اعضای گروه کوهنوردی پارس خودرو به جمع ما اضافه شدن و چند تا از مهمانای دیگه هم از مسیر" سیبن "به گروه ملحق شدند. شب خاطره انگیزی بود و بچه ها تک به تک یا دسته جمعی شروع به خواندن ترانه های جاویدان گیلکی کردن . زبان گیلکی یکی از غنی ترین گنجینه های ترانه های فلکلوریک رو داره و کوهنوردان رو میشه بهترین پاسداران این گنجینه دونست . بسیاری از دوستان تهرانی هم تو این سنت همیشگی برنامه های ما شرکت کردند و با خواندن ترانه هایی به زبانهای  فارسی ,ترکی و کردی با ما همراهی کردن . حدود ساعت ۵/۹ بودکه برای مرتب کردن جای خواب به سمت چادر رفتم دور شدن ناگهانی از حلقه دور آتش باعث شد تا در هنگام باز کردن کوله دچار لرزش شدید بشم سریعن کت پر رو به تن کردم و بدون اینکه به کسی چیزی بگم برگشتم نزدیک آتیش. ترسیدم که این مقدمه سرما خوردگی باشه چون صبحش کوله کشی سنگینی کرده بودم و عرق زیادی کرده بودم واسه همینم حدود ساعت ۱۰ برگشتم به چادر و خوابیدم  

 

+ نوشته شده توسط فرزین در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 12:14 |
دیروز و پریروز (پنجشنبه و جمعه ) مهمون دوستای قدیمیم تو کانون کوهنوردای گیلان بودم به زیارت درفک . درفک  اگر چه بلندترین قله گیلان نیست  امابه علت نزدیک بودن به جاده قزوین - رشت معروفترین کوه گیلانه , جبهه شمالی اون یکی از زیباترین دیواره های ایران رو داره و به علت پهنه گسترده ای که داره راه های صعود متنوعی از تقریبن تمامی جبه های اون برای رسیدن به قله اصلی وجود داره طولانی ترین این مسیرها مسیر جبهه شمالیه که از روستای کردسرا شروع میشه و با گذر از  روستای آلوکله و جنگل راش "سی سرا "به  پای دیواره زیبای درفک میرسه و بعد از عبور گردنه  سخت "تنگه وره"  به ییلاق رویایی "اشتنیف" میرسه  تا اینجای کار بسته به سرعت گروه و فصل صعود بین 5 تا 7 ساعت طول میکشه. با صعود از سینه کش اشتنیف به بالای کاسه درفک میرسیم و بعد ار یک فرود کوتاه مدت به دهانه کاسه وارد میشیم و با حرکت در داخل کاسه به غار و یخچال زیبای اون میرسیم این قسمت از مسیر هم  2-3 ساعت طول میکشه برای صعود به قله اصلی هم کافیه که از همان دهانه کاسه از شیب مقابل بالا بریم و پس از حدود 45 دقیقه به قله جنوبی که قله اصلی درفک هست صعود کنیم.  اما تو این برنامه به علت تعداد زیاد شرکت کنندگان که در روز صعود به  ۱۱۷ نفر رسیده بودند سرپرستای برنامه تصمیم گرفتن که از مسیر نزدیکتری استفاده کنند واسه همین هم از دامنه جنوبی درفک که از جاده نسبتن مناسبی برخورداره استفاده کردن . برای این کار از رشت به رستم آباد و سپس به" توتکابن" رفته و با حرکت به سمت روستای" سیبن "عازم دامنه های درفک شدیم قبل از رسیدن به سیبن از جاده آسفالت خارج شده و با 20 دقیقه حرکت در جاده ای خاکی به روستایی به نام امامزاده "نورالعرش"  رسیدیم در اینجا از ماشینها پیاده شدیم و با حرکت در شیبی جنگلی عازم روستای "چیچال" و ییلاق معروف" اربو ناب " شدیم با چند استراحت کوتاه در مدت 3 ساعت به چیچال رسیدیم چیچال روستای نسبتن بزرگیه که دارای برق و جاده خاکی مناسبیه در چند سال گذشته به همت فرهاد مهرانفر مستند ساز برجسته گیلانی و همکاری تنی چند از سینماگران کشور مدرسه و کتابخانه درخور توجهی در آن ساخته شده که من و تنی چند از دوستان با اجازه معلم مدرسه از اون بازدید کردیم . ساکنین چیچال از کردای مهاجر هستن که  در گذشته تخت قاپو شدند و تقریبن تمامی دامنه جنوبی درفک از شیر کوه تا سیبن رو پوشوندند برخلاف دامنه های شمالی  و شرقی درفک که اکثرن گالش هستن . ذر مورد وجه تسمیه چیچال هم باید گفت که چیچال در زبان گیلکی به معنی ولرم هست اما این معنی زیاد با شرایط این روستا همخوانی ندارد به نظر من این نام از دو قسمت مجزا ساخته شده  چی+ چال . چی احتمالن مقلوب شده  " سی " به معنی سنگ هست  و چال هم به معنی چاله  با توجه به موقعیت جغرافیایی و قرار گرفتن روستا در زیر تپه ای سنگی احتمال صحیح  بودن این وجه تسمیه هست و میتوان معنی چیچال رو چاله سنگی دونست
+ نوشته شده توسط فرزین در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 12:56 |
"مردمی كه می‌خواهند سرپای خود بایستند و حیاتی كریمانه را تجربه كنند جا دارد كه از نخستین قدم‌هایی كه به ناكامی‌‌شان می‌انجامد بابیشترین دقت‌ها پیشگیری كنند. تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته‌ نفسی بی‌حقیقت و تعارف‌ گونه تلقی كنید."

دلیلی بهتر از این , برای رای دادن به کسی هست؟

+ نوشته شده توسط فرزین در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 18:1 |