تبليغاتX
شور زندگی
امروز ۱۲۶مین سالگرد تولد مردیست که تمامت زیستنش برای این آب و خاک بود  بسیاری بر این خاک زیستند که از آن  به حق یا ناحق ,توشه  و نوش برگرفتنداما پیرمرد تا آخرین روز بدین خاک بدون چشمداشت عشق ورزید. هنوز سفله گانی که بر یادش ناسپاسی روا میدارنداز دست رنجش سود میبرند حال آنکه خود تا واپسین دم حیات در تبعید قلعه احمد آباد با حنجره ای خونین ,ققنوس وار آزادی ایرانزمین را میسرود.درطول سی سالی که از انقلاب گذشت بر تصویرش چونان خرد بچگان زغال مالیدند,عاشقانش از گزمگان لت خوردند و دشمنانش بر صدر نشستند . در تمام این خاک اهورایی کوچه ای را از نامش سرفراز نساختند و آنرا که مردم در سپیده انقلاب به نامش منور ساختنداز این پیرایه محروم ساختند اما روح شریفش بر این بازیکنان حقیر تنها پوزخندی روا داشت چرا که اسفند ۵۷ را بیاد داشت و حضور میلیونی بر مقبره محقرش در احمد آباد را.

امروز سالروز تولد دکتر محمد مصدق بزرگمرد ایران زمین است. یادش گرامی و راهش پررهرو.

هيات امنای قلعه احمدآباد، آرامگاه شادروان دکتر محمد مصدق با صدور اطلاعيه‌ای جزئيات مراسم يکصد و بيست و ششمين سالروز تولد دکتر محمد مصدق را اعلام کرد.
متن اطلاعيه به شرح زير است:

هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق

۲۹ ارديبهشت‌ماه ۱۳۸۷ مصادف است با يکصد و بيست و ششمين سالروز تولد شادروان دکتر محمد مصدق؛ مبارز بزرگی که ساليان دراز از عمر خود را در راه آزادی، عدالت، دموکراسی و استقلال کشور سپری نمود و با پيکار عليه استبداد و استعمار به بيداری ملل آسيايی و آفريقايی از خواب گران پرداخت و با پشتيبانی ملت ايران و نيروها و شخصيت‌های ملی و آزاديخواه موفق به ملی کردن صنعت نفت و خلع‌يد از عوامل بيگانه شد.

به همين مناسبت در جهت تجليل از خدمات اين مرد بزرگ تاريخ ايران و جهان روز يک‌شنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۷ مراسم بزرگداشتی از ساعت ۱۰ صبح بر سر مزار آن شادروان واقع در احمدآباد برگزار می‌گردد.

هيات امنای قلعه احمدآباد
آرامگاه شادروان دکترمحمد مصدق

برای پیر محمد احمد آبادی
دیدی دلا که یار نیامد
گرد آمد و سوار نیامد
بگداخت شمع و سوخت سراپای
وآن صبح زرنگار نیامد
آراستیم خانه و خوان را
وآن ضیف نامدار نیامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نیامد
آن کاخ ها ز پایه فرو ریخت
وآن کرده ها به کار نیامد
سوزد دلم به رنج و شکیبت
ای باغبان! بهار نیامد
بشکفت بس شکوفه و پژمرد
اما گلی به بار نیامد
خشکید چشم چشمه و دیگر
آبی به جویبار نیامد
ای شیر پیر بسته به زنجیر
کز بندت ایچ عار نیامد
سودت حصار ، و پیک نجاتی
سوی تو و آن حصار نیامد
زی تشنه کشتگاه نجیبت
جز ابر زهربار نیامد
یکی از آن قوافل پربا ـ
ـ ران گهر نثار نیامد
ای نادر نوادر ایام
که ت فر و بخت ، یار نیامد
دیری گذشت و چون تو دلیری
در صف کارزار نیامد
افسوس کان سفاین حری
زی ساحل قرار نیامد
و آن رنج بی حساب تو ، درداک
چون هیچ در شمار نیامد
وز سفله یاوران تو در جنگ
کاری بجز فرار نیامد
من دانم و دلت ، که غمان چند
آمد ،‌ ور آشکار نیامد
چندان که غم به جان تو بارید
باران به کوهسار نیامد

                                            مهدی اخوان ثالث

دکتر محمد مصدق

+ نوشته شده توسط فرزین در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:10 |
میدونم از دیروز تا حالا  هزاران نفر اسمشو فریاد میزنن. احتمالن تو "نود" این هفته میاد و بازم عادل شروع میکنه به تعریف ازش ,اصلن همین نفس تعریف عادل از یه نفر خودش چیز جالبیه. افشین قطبی حالا یکی از کاملترین فصل های زندگیشو میگذرونه و به عنوان یه استقلالی قدیمی  بهترین آرزو ها رو براش میکنم .

تو سی ساله اخیر  پرسپولیس به بهترین وجهی  با همون تشبیهاتی که ازش میشد تطبیق میکرد .تو این مدت همیشه یا تیم دست علی پروین بود یا زیر سایه اش خلاصه یه تیم بود که بهترین صفتش همون "لنگی "بودنش بود ادبیات داش مشدیانه علی پروین تو تموم تیم ساری و جاری بود مردی که بازیکناشو با فحش خوار مادر ارشاد!! میکرد  و رقیب همیشگی رو هم از این بیانات گهر بار بی نصیب نمیذاشت و لیدرایی که انصافن چیزی تو این زمینه کم نمیذاشتن. پارسال که افشین قطبی اومد با اولین مصاحبه اش همه رو شگفت زده کرد یه جنتلمن کامل وارد پرسپولیس شده بود. قبلنا استقلالی ها به حجازی و  پور حیدری مینازیدند اما برا اولین بار این رقیب بود که پیش افتاده بود . در تمام این فصل چه زمانی که تیمش جلو بود و چه وقتی که عقب افتاد و با وجود همه غضنفرای دورو برش افشین قطبی شخصیت خودش رو حفظ کرد از ابراز خوشحالیهای عجیب کوتاهی نکرد اما این خاصیت هر انسانیه, این پیروزی واقعن حقش بود گوارای وجودش .

  حالا ا ستقلال باید یه فکری برا خودش بکنه حیفه که مربی استقلال  یه سرجوخه مقلد علی پروین باشه  هر چقدر هم که بهش" ژنرال "بگن .

+ نوشته شده توسط فرزین در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:9 |

دیروز بچه های گروه چکاد به مناسبت دومین سالگرد کوچ بیژن صبوری کوهپیمایی سبکی رو برگزار کردند و از من و چند تا از همنوردای قدیمیش دعوت کردند که تو مراسمشون شرکت کنیم . تو 6 سالی که از گروه جدا شدم سعی کردم که از شرکت و اظهار نظر در برنامه هاشون صرف نظر کنم هر چند که همیشه نگران  اوضاعشون بودم اما مراسم دیروز باعث شد تا چند تا از دوستا و همنوردای قدیمیمو ببینم و تجدید عهدی بشه. از اونجایی که وصف عشق خودش نیمی از عشقه معمولن کوهنوردا تو اینجور تجدید دیدار ها یه جور گزارش از آخرین صعوداشون میدن و من که تو چند سال گذشته  دستم از دامن یار کوتاه بود بر عکس گذشته فقط شنونده بودم و قتی رضا از کلیمانجارو میگفت  یاد روزی افتادم که برام زنگ زده بود و منو برا برنامه دعوت کرده بود و من شرمسار از روزمرگی زندگی از همراهیش باز مونده بودم حالا همون شورو در کلامش میدیدم که از پامیر میگفت از لنین( بوعلی سینا ) کورژنفسکایا (7105)و کومونیسم (سامانی – 7495 ) و من میدونستم که دیر یا زود قامت استوار و یلانه اش بر فراز شمالیترین هفت هزاری های آسیا  به خورشید سلام میکنه . فکر میکردم که افشین رو تا پیش از این فقط یک بار دیدم شهریور 81 – علم چال. ما برای صعود همزمان از گرده و سیاه سنگا رفته بودیم و اون با دو تا از بچه های شقایق کرج  رو دیواره کار میکردن اما وقتی حرف گل انداخت فهمیدم که قبل از اونم با هم کوه رفتیم و دوستای مشترک زیادی داریم این هم از عجایب کوه و کوهنوردییه که انسانهای زیادی بدون پیشزمینه با هم دوست میشن. افشین زمستان پارسال یکی از خطرناکترین یخچالهای ایران رو صعود کرد. در دوطرف جبهه شمالی دماوند دو تا یخجاله سمت راستی" سیوله" هست  که تو تابستان بعلت ریزش سنگ و یخ غیر قابل صعوده و زمستان هم بعلت سرمای شدید 30- و برف پودریی که باد بیرحمانه داخل دهان و بینیت میکنه, جانفرساست. افشین برای اولین بار به تنهایی و بدون حمایت ( free solo ) موفق به صعود از این یخچال و حشتناک و رسیدن به قله دماوند شد. فقط کسایی که جبهه شمالی دماوند رو دیدن میتونن متوجه اهمیت کارش بشن چون دماوند که از جبهه جنوبی مثه یه دوشیزه سربه هوای زیبا سرخوشانه خودش رو به ما نشون میده در جبهه شمالی مانند" سیرسه" جان ستانه. جذاب , اغواگر و بی رحم .

گزارش کاراشو میشه تووبلاگش خوند و از عکسای زیباش لذت برد . براش آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم که باز هم از همنوردای قدیمی خبرای  خوب بشنوم

+ نوشته شده توسط فرزین در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:49 |
فریدون فرخ فرشته نبود        

                               ز مشک و زعنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکوی                 

                            تو داد و دهش کن فریدون تویی

همین دو بیت به تمام کلاسهای اخلاق و معارفی که تو دانشگاهها و حوزه های علمیه و غیر علمیه میذارن می ارزه

+ نوشته شده توسط فرزین در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:34 |

وقتی بچه بود تنها تفریحش نشستن تو قهوه خونه و گوش دادن به نقالی بود .  فکر کن تو دوره احمد شاهی یه پسر بچه یتیم برا فرار از خونه ای که ناپدری  توش شلتاق میکرد کجا رو داشت ؟ میشست و گوش میداد  فریدون و رستم و سیاوش رو تصور میکرد با هاشون زندگی میکردو این  تصور زندگی رو به دنیای واقعی میاورد .  اسم دو تا از بچه هاش رو از شاهنامه انتخاب کرد فریدون و فرنگیس , شد "فریدون پئر" (پدر فریدون). تو تمام81 سال عمرش کسی به بازی نگرفتش نه اون موقع که جوان بود و یال و کوپالی داشت و یکه بزن محل بود و  نه وقتی که پیر شد و دل شکسته . وقتی که بچه هاش کنارش گذاشتن رفت طرف کوچکترا, تو گوششون قصه گفت , تنها قصه هایی رو که بلد بود, تنها هدیه ای که وسعش میرسید. یه دور از گرشاسب نامه و مختار نامه و سام نامه براشون گفت اما همیشه عشقش رستم بود. تمام ظهرای تابستون که پسرک سرتق رو میخوابوند براش  شاهنامه میگفت و پسرک تمام اون حماسه هارو تو مغز کوچیکش تصور میکرد . فکر میکرد که شاهنامه باید بزرگترین کتاب دنیا باشه وتا سالها  فکر میکرد که ویترین کتابفروشی مرکز شهر همون شاهنامه اییه که  پیره مرد براش نقل میکرد . سالهای کودکی که گذشت پسرک هم مثه 15تا نوه دیگه اش کم کم ازش دور شد,  ناسپاس شد  , به چند خطی که خونده بود مغرور شد, حتی وقتی مرد سر قبرش نبود . گاهی گداری  به اون سنگ شیکسته  که رو تن پیر و فرسوده اش گذاشتن سری زد . برا مردی که هر روز  براش روز فردوسی بود فاتحه خوند اما دریغ ...

 

امروز روز فردوسی یه, 25 اردیبهشت , پدر بزرگ روزت مبارک

+ نوشته شده توسط فرزین در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:50 |

بعضی چیزا هسن که مصرفشون رو همیشه محکوم میکنم هر گونه کیسه پلاستیکی,  دستمال کاغذی و انواع دترژن ها  .هر بار که به کوه میرم این فاجعه رو بیشتر حس میکنم حتی در بلندترین ارتفاعات کشور هم شما اثرات این بربریت مدرن رو به عینه میبینید. نایلکس هایی که بدور ساقه گیاهان پیچیدن  نه تنها چشم انداز پاک طبیعت رو زشت میکنن بلکه موجب  خفگی ریشه گیاهان ومرگ حیواناتی میشن که نا دانسته اونا رو میبلعند و بدتر از همه مانند مواد رادیو اکتیو بسیاری از این مواد با نیمه عمر نسبتن طولانی خودشون برای سالیان سال محیط زسیت رو درگیر خواهند کرد . به نظرم اگر اینها رو از چرخه صنعتی کشور ( کاری که جدیدن چینی ها دارن انجام میدن ) حذف کنن , 50% آلودگی های زیست محیطی برطرف میشه . اینا رو در کنار مصرف بی رویه آب, برق , گاز, بنزین و ... بزارید تا متوجه عمق فاجعه بشید. هر کسی که اولین بار به یک کشور اروپایی پا میذاره در درجه اول متوجه تفاوت الگوی مصرف میشه راس ساعت 7 عصر فروشگاه ها تعطیل میشن  و نیم ساعت بعد هم سوپر مارکت ها ( سال گذشته بعلت بحران اقتصادی یک ساعت به ساعت کاری فروشگاه ها اضافه شده بود ) . ایرانی های زیادی رو دیدم که در وا کنش به این نکته, اروپایی ها رو خسیس و یا کثیف میدونن چرا که بر عکس حضرات برای شستن 10 تا بشقاب , نیم ساعت شیر آب رو باز نمیذارن  و یا از انواع و اقسام  وسایل برقی بی فایده ای که آشپز خانه های ما رو به موزه بنجل جات تبدیل کرده استفاده نمی کنن. جالب اینه که همین ملت تمیز  ,بالاترین مصرف آنتی بیوتیک رو داره!!

مشکل واقعی جامعه ما تنها وجود دولت نالایق و یا نظام سیاسی ناکارا نیست . مشکل ما نبود تفکر و منطق درسته . وقتی که داریم اسراف میکنیم و وقتی که نداریم به عسرت می افتیم این بحران واقعی ماست و واسه همینه که هر کسی که از راه میرسه از کیسه خلیفه بذل و بخشش میکنه چون کسی بهش نمیگه که این پول بی حساب رو با کدوم مجوز خرج میکنه.  اگر میخوایم جلوی حیف و میل ثروت ملی رو بگیریم این کارو باید از خونه های خودمون شروع کنیم . قابل توجه حضراتی که بجای حوله از دستمال کاغذی استفاده میکن

- آخه بهداشتی تره!!

+ نوشته شده توسط فرزین در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:7 |

مرحوم پدرم عادت داشت که به من لقبای جور واجوری اعطا کنه  بوقلمون, کله خراب و ...اما یکی از القابی که خیلی در وصف عقاید بنده بکار میبرد" آنارشیست "بود . شاید به خاطر اینکه همیشه بر خلاف اون و دیگران اظهار نظر میکردم شایدم چون به سنین بلوغ و سرکشی رسیده بودم .  به هر حال برای یه نوجوون 14-13 ساله اونم تو دهه 60 مسلمه که زیاد جالب نبود به این جور عناوین و لقبا مفتخر بشه اما زمان گذشت و چند سال بعد که خفقان اوایل دهه 60  تموم شد و به دانشگاه پا گذاشتم کم کم فهمیدم که" آنارشیسم" و" آنارشیست" اون چیزی که شنیده بودم نبود. در تمامی  جزوه ها وکتابای تبلیغاتی  که من  ( بدور از چشم پدر ملی گرای متعصبم )خونده بودم جنبشها یی مثله جنبش جمهوری خواهی در اسپانیا یا حتی جنبش دانشجویی 68 صبغه ای مارکسیستی داشتند و آنارشیستا یه مشت جوجه روشنفکر خیال پرداز و یا تعدادی هرج و مرجگرای متعصب بودند. کم کم متوجه شدم که ریشه بسیاری از جنبش های چپ در تاریخ نه تنها مارکسیستی نیستند بلکه بر عکس کاملن ضد اون بوده و این هژمونی تفکر مارکسیستی  بر جنبش چپ بیش از اونکه به سود جنبش بوده باشه یکی از عوامل اصلی سرکوب و عقب موندگیش به حساب میاد .  سرکوب آنارشیست ها, منشویک ها و سوسیالیست های انقلابی (S. R  ) در روسیه وشکست جمهوری خواهان در جنگ داخلی اسپانیا یکی از نتایج این هژمونی بود .

علاقه من به آنارشیسم باعث شد که به دنبال کتاب هایی در این زمینه بگردم اما هر چه بیشتر گشتم کمتر پیدا کردم کتاب هایی بودند که در اونا از  شخصیتهای آنارشیست و یا وقایعی که به دست اونا روی داده بود صحبت میکرد(" زنده باد کاتالونیا" یا "امید") اما کتابی نبود که به بررسی جامع آنارشیسم توجه کنه  تا اینکه " آنارشیسم " جورج وودکاک رو پیدا کردم . متن جذاب و ترجمه بی همتا هرمز عبداللهی باعث شد که ظرف 10 روز کتابو تموم کنم  و بعد از اون هم بارها سراغش برم.

وودکاک  کتاب رو با جمله ای از سباستین فور شروع میکنه "هر کس اقتدار را انکار کند و با آن به ستیز برخیزد, آنارشیست است " اما بلافاصله توضیح میده که" این تعریف به علت سادگیش اغوا کننده است". کتاب

به دو بخش" اندیشه" و" جنبش" تقسیم شده در بخش اندیشه با شخصیت های اصلی تفکر آنارشی آشنا میشیم افرادی مانندگادوین , اوون, اشتیرنر, پرودون,  باکونین و کروپوتکین و در بخش جنبش به جنبشهای آنارشیستی در فرانسه, ایتالیا, اسپانیا و روسیه توجه میکنه و در "سخن آخر " از شخصیتهای نیمه آنارشیستی همچون تالستوی , راسل , اورول و  گاندی و جنبشهای آنارشیستی نیمه دوم قرن 20 هم صحبت میکنه. شاید حالا که سنم بالاتر رفته دیگه خودم رو آنارشیست ندونم و یا بهتر بگم از اونجایی که به تعداد آنارشیستها, آنارشیست وجود داره معیار خودم رو علم کرده باشم معیاری لیبرالترو میانه روتر. برای من" آنارشیسم فردگرا" انسانیترین جلوه تفکر سیاسیه,  واحه ای در دل کویر لم یزرع سیاست جهانی .چه بسا ارزش آنارشیسم بیشتر از نقشش در عرصه عمل  در نقش الهام بخش اون در ایجاد جامعه ای آرمانی پایدار بمونه .تفکری بر پایه برابری انسانها بدور از هر گونه زور و اعمال قدرتی ( به قول مارکس سوسیالیسم تخیلی, ولی من همیشه تخیل رو به اقتدار ترجیح دادم ).  و تمامی این آرزوی انسانی رو در جملات پایانی کتاب میشه بیان شده دید  ,جملاتی از هربرت رید شاعر و منتقد بزرگ ادبی "دانش و فهم من از تاریخ فرهنگ مرا به این عقیده پایبند کرده است که جامعه آرمانی نقطه ایست در افقی که هر لحظه از دیده ناپدید میشود . ما مدام , بسوی آن در حرکت هستیم اما هرگز نمی توانیم به آن برسیم . با اینهمه باید با شور و شوق در کشاکشی رویاروی در گیر شویم".  

پرچم آنارشیسم

+ نوشته شده توسط فرزین در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:51 |
دیشب سیمای اسلامی معجزه کرد و فیلمی از استاد سینما," بیلی وایلدر "بزرگ رو پخش کرد "وایلدر' که با کمدی های مشهورش در تاریخ سینما جاودانه شده ,در سی سال گذشته از نمایش تلویزیونی در ایران محروم بوده ( اگه اشتباه نکنم یک بار" شیرینی شانس" بصورت فشرده شده از یکی از کانال های تلویزیون پخش شده )فیلم "ace in the hole" که در سال ۱۹۵۱ ساخته شد, یکی از فیلمای نه چندان مشهور وایلدره  . اما این بهانه ای شد تا از کسی بنویسم که در ۲۰ سال گذشته یکی از محبوب ترین کارگردان های سینما برام بوده.

بیلی وایلدر(۱۹۰۶-۲۰۰۲) کارگردان معروف اتریشی الاصل از اولین نسل کارگردانهای اروپایی بود که مقیم آمریکا شد. بعد از ساختن چند فیلم , با "sunset boulevard" جای خودش رو در هالیوود تثبیت کردو در تمامی دهه ۵۰ و ۶۰ آثاری رو پدید آورد که نقش انکار ناپذیری در تاریخ سینما دارن. سابرینا(۱۹۵۴) خارش هفت ساله (۱۹۵۵)بعضی ها داغشو دوست دارند (۱۹۵۹)آپارتمان (۱۹۶۰) ۱,۲,۳ (۱۹۶۱)ایرما خوشگله (۱۹۶۳)شیرینی شانس (۱۹۶۶) و ... معروفترین آثار اون هستن. وایلدر هیچوقت بدنبال بیان حرفای قلنبه سلمبه نبود ترجیح میداد که تماشاچی از دیدن فیلماش لذت ببره تا اینکه اونو در گیر مشکلات بی پاسخ  کنه با این وصف دیدن هر یک از فیلمهاش برای بیننده یک تجربه بدیع بوده ." آپارتمان " با بازی هنرپیشه محبوبش جک لمون ( که من هم از ستایشگران پرشور بازیهاش هستم) و شرلی مک لین شاید زیباترین فیلمش باشه. فیلمی در مورد زوایای پنهان روح انسانی . مردی که روح دوپاره اش مثه آینه در دار دو تکه شده ای که داره بین عشق و ترقی دو قسمت شده و در صحنه پایانی بی بدیلی , ابراز عشقش تنها با یک عبارت پذیرفته میشه "میدونم ,بازیتو بکن !! "

آپارتمان - صحنه پایانی

+ نوشته شده توسط فرزین در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:28 |
دیروز سالمرگ دوست و همنوردقدیمیم بیژن صبوری بود . بیژن نه تنها کوهنوردی خوب بلکه مدیری بسیار ماهر, تواناو سختکوش بود و در طول  ۱۰ سال آشناییم این مهارت او همیشه برایم جذاب بود . در فاجعه انقلاب فرهنگی از دانشکده دامپزشکی اخزاج شد اما همین مهارت و پشتکار باعث شد که در عمر کوتاه خودش به موفقیت های کاری زیادی برسه. آشنایی ما از کوه آغاز شدو در تمام ۶ سالی که با هم در یک گروه فعالیت داشتیم تقریبا بیش از ۱۰۰ صعود را با هم انجام دادیم . بودن در کنار هم در سیل , بوران و سرما و گرمای کوهستان باعث شده بود که از همدیگر شناخت نسبتا کاملی داشته باشیم  . بیژن بیش از یک دهه نایب رئیس هیت کوهنوردی استان و شخصیتی شناخته شده در جامعه کوهنوردی کشور بود و حتی در برنامه ریزی صعود هایی که خودش هم شرکت نمیکرد فعال بود یادم نمیره که برای صعود همزمان" گرده آلمانها" و "سیاه سنگها" چقدر به ما کمک کرد  . صدای مردانه او همواره در ذهنم جاریست که بر فراز قله های بلند ,سرود جاودانه ایران رو میخوند و در دو سالی که از مرگش میگذره هر بار که به کوه میرم به یادش میافتم به یاد صعودها و دوستی ها و دوستایی که پراکنده شدن و هر کودومشون در گوشه ای از این جهان بزرگ زندگی میکنن .

به سیحون, سارا و سپیده عزیز و مهین خانم تسلیت میگم و امیدوارم که بچه های چکاد قدر میراث و تلاش های نسل قبلی گروه رو بدونن. یادش گرامی 

+ نوشته شده توسط فرزین در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:28 |

حجم تنت سایه سار نهال نازکی ست

که چشمانت توان به خاکستر کشاندن او را در خود نهفته اند

گرمای دستانت مرهمی ست بر زخمهای دل

و بويت زنده کننده عطر اقاقی ست.

 

...يادت را در لابلای خاطرات ميجويم

طعم شيرين لبانت را از کدامين کندو بيابم ؟

رشت ـ دوشنبه ـ  ۳۱/۳/۷۸

 

+ نوشته شده توسط فرزین در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:22 |

دکتر براهنی اعتقاد داشت که نویسنده هایی مثه رومان رولان سر و ته پیاز ادبیات به حساب نمیان .خوب این نظر ایشونه اما بر حسب اتفاق من همینجور  نویسنده ها رو دوست دارم .نویسنده هایی مثه کازانتزاکیس ,هاشک و یا گوارسکی.

 

بعضی کتابا هسن که وقتی دست میگیری دیگه زمینش نمیذاری . دن کامیلو یا بهتر بگم" دنیای کوچک دن کامیلو" یکی از همین کتاباست . در این مجموعه داستانهای کوتاه سه شخصیت اصلی حضور دارند . یک مجسمه مسیح مصلوب شده چوبی , دن کامیلو کشیش بوکسور و پپونه شهردار مارکسیست شهرکی کوچک در دره رود "پو" . جیووانی گوارسکی ( 1968 - 1908-(giovanni guareschiروزنامه نگار و نویسنده کتاب در مقدمه جالبی که بر این کتاب نوشته میگه " اگر در جایی کشیشی باشه که از نحوه پرداخت شخصیت دن کامیلو احساس رنجش کنه قدمش  روی چشم بیاد و بزرگترین شمع کلیساشوتو سرم خورد کنه و اگه کمونیستی از شخصیت پردازی پپونه آزرده میشه اونم میتونه داس و چکششو رو کمرم بشکنه اما اگه کسی از گفته های مسیح ناراحت میشه راه حلی براش ندارم چون کسی که تو این داستان حرف میزنه مسیح واقعی نیست مسیح منه, ندای وجدان من." گوارسکی در این داستانها به ذات آدمها کار داره نه به اعتقادات سیاسیی که گاه اونا رو تا حد یه حیوان مسخ میکنه و اینکه اگرچه طرفداران هر نظریه سیاسیی در ظاهر با هم فرق دارند ولی همگی درنهایت انسان هستند با تمامی محدودیت ها و بزرگی های روح انسانی و به همین دلیله که در پایان خواننده هر دو شخصیت انسانی داستان رو به یک اندازه دوست داره . در تمامی سالهای پس از جنگ که ایتالیا درگیر فقر, تورم و درگیری های سیاسی شدید بود این داستانها خونده شدند و مردم خودشون رو در چهره قهرمانهای اصلی و فرعیش دیدند و ازش لذت بردند.

تا حالا سه ترجمه مختلف از داستانهای دن کامیلو به فارسی منتشر شده ترجمه هایی ازجمشید ارجمند- ابراهیم یونسی و مرجان رضایی  که من دو تای آخری رو خوندم . هر مترجمی چند تا از داستانها رو ترجمه کرده  و من ترجمه یونسی رو به دیگری ترجیح میدم." دنیای کوچک دن کامیلو" یکی از کتابهایی هست که بیشتر از ده بار خوندمش و هر بار که نیاز به خندیدن دارم به سمتش میرم.

+ نوشته شده توسط فرزین در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:1 |
بزرگترین بازیگر سینما از نظر شما کیه؟ هر کسی متر خودشو داره این متر به سن , جنسیت و از همه مهمتر خاطرات شخص برمیگرده .برای نسل ما هنرپیشه هایی مثل برد پیت ,جورج کلونی و یا جانی دپ استادان فن بازیگری به حساب میان از نسل قبلشون هم میشه از کلی هنرمند نام برد . نام هایی بزرگ از مارلون براندو بگیر تا بن کینگزلی . اما  تنها یک اسم برا من بی همتا مونده  , "گریگوری پک"

"پک" با اون چهره جذاب و روشنفکرش از همون اول در نقش یک روشنفکر در سینما ظاهر شد اولین حضور جدیش در فیلم "طلسم شده" در کنار "اینگرید برگمان" (که هم از نظر سنی و هم از نظر تجربه بازیگری سالها از اون جلوتر بود) با وجود ستایش های بی شماری که از اون شد, تنها نشان دهنده آغاز راه بود. در تمامی سالهای دهه ۵۰ و اوایل دهه ۶۰ که آثار عظیمی ساخته میشد و در میان خیل هنر پیشه های بزرگ اون دوران" پک" یک استثنا بود. تحصیلات اون در دانشگاه معتبری چون" برکلی" موجب شده بود تا همواره در اجرای نقشهای روشنفکرانه موفق باشه. نقش روزنامه نگار در" تعطیلات رمی" وکیل اصولگرا در  "کشتن مرغ مقلد" و انقلابی بازنشسته در" اسب کهر را بنگر" رو هیچ هنرپیشه ای نمیتونست به قدرت اون بازی کنه وقتی در آخرین فیلمش" گرینگوی پیر" مرد , هنوز ۱۴سال تا پایان عمر ۸۷ ساله اش در سال  ۲۰۰۳ فاصله داشت . سالهای دهه ۹۰ رو به عنوان رییس انجمن سرطان فعالیت کرد  و هیچ گاه مانند جان وین و یا چارلتون هستون به سمت بازها نرفت . اگرچه برای نقشش در" کشتن مرغ مقلد " اسکار نقش اول رو گرفت ولی برای من همیشه صحنه آخر تعطیلات رمی به عنوان یک تصویر ماندنی به یاد میمونه اونجا که از" آدری هیپورن"  و عشق نا ممکن یک شبه جدا میشه و چهره اش با  حسرت و طنزی تلخ در قاب جا میگیره .(همین حالا شاهد از غیب رسید. داشتم دنبال یه عکس از" پک"  تو گوگل میگشتم  دقیقن همون عکس رو پیدا کردم. "گریگوری پک" در ۳۷ سالگی, صحنه پایانی roman holiday)

gregory peck in roman holiday

 

+ نوشته شده توسط فرزین در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:50 |

 

با ترنجی در کف
و ترنمی بر لب

هنوز بر يقينی به يغما رفته مينگرد.
...
سر آن نيست که آرام گيرد

دل !

رشت- یکشنبه- ۱۱/۶/۸۰

+ نوشته شده توسط فرزین در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:37 |

شعر چیه؟شاید هیچ تعریفی نشه یرای این جوشش ذهن خلاق انسانی پیدا کرد  ولی وقتی یه شعر خوب میخونی یا میشنوی نا خودآگاه جذبش میشی . همیشه عاشقانه ها  برا من بوی شعر ناب رو میدن و معمولن بهترین شعرای هر شاعری برا من عاشقانه هاشن و هر چه کوتاهتر باشن طراوت و تازگی شونو بیشتر حفظ میکنن .شاید واسه همینه که همیشه غزل رو ترجیح دادمو هیچ وقت دنبال مثنوی و حتی قصیده نرفتم و به یه بار خوندنشون اکتفا کردم . بگذریم که بعضی وقتا همون یه بار هم به انتها نمی رسید مثه خمسه نظامی که تو همون ۱۶-۱۷ سالگی هم که کلی حال و حوصله داشتم ,آخرش درشو بستم و خلاص!! امروز که داشتم وبگردی میکردم چشم به یه وبلاگ افتاد و تو بین کلی خاک و خل یه مرواریدپیدا کردم تو این ۵-۶ سالی که دیگه شعری ازم صادر نمیشه  کمتر نوشته ای اینقدر برام جذاب بوده. آهوی گرامی حیفه که هنوز هم خودتو گوسیپند بدونی این شعر فقط از یه غزال صادر میشه بهش حسودیم شد فطیرررررررررررر.

 
 
چون شعله‌ای
قد می‌کشم ميان بازوانت
طعمه‌ی حريق تنم می‌شوی
.
.
.
.
به گوشم می‌خوانی:
«ساحره»
+ نوشته شده توسط فرزین در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:36 |

 

 وقتی ۲۰ سالم بود" کریس دی برگ"برام یه اسم نبودیه cult بود. گمونم نسل ما اولین نسلی بود که بهش علاقه مند شد این علاقه با "reveloution "شروع شد و بعد یهو"lady in red" مثه بمب منفجر شدو کریس تو همه دانشگاه های ایران معروف شد یادمه یه شب که به آهنگای در خواستی v.o.a گوش میدادم شنیدم که مجری صدای آمریکا دادش در اومد که بابا این یارو اصلن تو آمریکا معروف نیست نمیدونم چرا اینقدر جوونای ایرونی بهش پیله کردن.واسه نسل آرمانگرای ما , کریس صدای انسانیت بود. در اوج اون جنگ بیشرمانه و سر و صدای موشک های صدام که در خیلی از دانشگاه ها رو بست ,صدای کریس که از زیبایی ,ملایمت ,انسانیت و مرگ و زندگی میگفت برا اون نسل حدیث نفس بود. خوشحالم که اینترنتی هست و میتونم به سایتش برم و شعر اون آهنگا رو دوباره بخونم . گاهی اوقات شعراش با اعتقاداتم جور نبود مثه  "crusader"` که کل موضوع شعر دروغه و شخصیتی غیر واقعی از صلاح الدین ایوبی نشون میده اما خب میبخشیدمش  چون برا من همیشه no border line","last night" "reveloution" ,و کلی آهنگ دیگه باقی میموند که ازشون لذت ببرم." spanish train"  اولین آهنگی بود که ازش شنیدم و ضرباهنگ و شعرش منو جادو کرد مخصوصا اینجاش که میگهThe Devil still cheats and wins more souls , And as for the Lord, well, he's just doing his best و منو بیاد صحنه شطرنج شوالیه (ماکس فون سیدو ی جوان)و شیطان در"مهر هفتم "برگمان میندازه . در تمام مدت دانشجویی واکمن لکنته من مشغول پخش نوار های بی کیفیتی بود که با چه عشق و علاقه ای پیدا میکردم. امروز تو سایت تابناک خوندم که قراره کریس تابستون به ایران بیاد. کاش ۲۰ سال پیش بود 

spanish train

There's a Spanish train that runs between
Quadalquivir and old Seville,
And at dead of night the whistle blows,
and people hear she's running still...

And then they hush their children back to sleep,
Lock the doors, upstairs they creep,
For it is said that the souls of the dead
Fill that train ten thousand deep!!

Well a railwayman lay dying with his people by his side,
His family were crying, knelt in prayer before he died,
But above his head just a-waiting for the dead,
Was the Devil with a twinkle in his eye,
"Well God's not around and look what I've found,
this one's mine!!"

Just then the Lord himself appeared in a blinding flash of light,
And shouted at the devil, "Get thee hence to endless night!!"
But the Devil just grinned and said "I may have sinned,
But there's no need to push me around,
I got him first so you can do your worst,
He's going underground!!"

"But I think I'll give you one more chance"
said the Devil with a smile,
"So throw away that stupid lance,
It's really not your style",
"Joker is the name, Poker is the game,
we'll play right here on this bed,
And then we'll bet for the biggest stakes yet,
the souls of the dead!!"

And I said "Look out, Lord, he's going to win,
The sun is down and the night is riding in,
That train is dead on time, many souls are on the line,
Oh Lord, he's going to win!.."

Well the railwayman he cut the cards
and he dealt them each a hand of five
And for the Lord he was praying hard
or that train he'd have to drive...
Well the Devil he had three aces and a king,
and the Lord, he was running for a straight,
he had the queen and the knave and the nine and ten of spades,
All he needed was the eight...

And then the Lord he called for one more card,
but he drew the diamond eight,
And the Devil said to the son of God,
"I believe you've got it straight,
So deal me one for the time has come
to see who'll be the king of this place,
But as he spoke, from beneath his cloak,
he slipped another ace...

Ten thousand souls was the opening bid,
and it soon went up to fifty-nine,
but the Lord didn't see what the Devil did,
and he said "that suits me fine",
"I'll raise you high to hundred and five,
and forever put an end to your sin",
But the Devil let out a mighty shout, "My hand wins!!"

And I said "Lord, oh Lord, you let him win,
The sun is down and the night is riding in,
That train is dead on time, many souls are on the line,
Oh Lord, don't let him win..."

Well that Spanish train still runs between,
Quadalquivir and old Seville,
And at dead of night the whistle blows,
And people hear she's running still...
And far away in some recess
The Lord and the Devil are now playing chess,
The Devil still cheats and wins more souls,
And as for the Lord, well, he's just doing his best...

And I said "Lord, oh Lord, you've got to win,
The Sun is down and the night is riding in,
That train is still on time, Oh my soul is on the line,
Oh Lord, you've got to win

+ نوشته شده توسط فرزین در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:13 |
"هیچکس سد راه آزادی من نشده , این زندگی منه که اونو جذب کرده."

"سن عقل" (l,age de raison )که جلد اول از سه گانه "راههای افتخار"ه در موردبخشی از زندگی و روابط یه معلم۳۶ ساله فلسفه است بنام ماتیو در پاریس قبل از جنگ .ماتیو متوجه میشه که دوست دخترش (مارسل) باردار شده و حالا اونه که باید تصمیم بگیره با این بچه چه کنن. نهایتا دوست دخترش حاضر به سقط جنین نمیشه ودوست ماتیو که یه همجنس بازه  حاضر میشه که با اون ازدواج کنه.

تمام این رمان ۴۰۰ صفحه ای در مورد انتخاب و پذیرش مسئولیته اما سارتر برای این انتخاب و پذیرش بار اخلاقیی در نظر نمی گیره یعنی قراره انتخاب ماتیو ارزش اخلاقیی نداشته باشه و تنها نشان دهنده یک مرحله از بلوغ فکری اون باشه ."سن عقل" سن انتخابه و مسلمن با سن بیولوژیک در ارتباطه اما این جامعه هست که ما رو زودتر یا دیرتر به بلوغ فکری میرسونه عجیبه که کسایی که دچار بلوغ زودرس فکری میشن از زندگی متعارف بهره زیادی نمیبرن شاید یه دلیلش این باشه که خودشون و جامعه از اونها توقع بیشتری دارن و این موجب درونگرایی(مثه پروست) ویا بر عکس عصیان  (مثه رمبو )میشه اما در هر حالت گریز از جمع ,وجه مشخصه اوناست. شاید جالب باشه که سارتر که مشهورترین فیلسوف ده های ۶۰ و ۷۰بوده  و بیشتر از هر فیلسوفی در برخورد های فکری و سیاسی فرانسه حضور داشته حضور دیگران رو با دوزخ برابر بدونه. ما انسانها همه یه چیزایی از گرگ بیابان هسه در خودمون داریم یه شخصیت لایه لایه مثه پیاز!!

یادش بخیر یه زمانی چه کتابایی از سارتر چاپ میشد زمان مصطفی رحیمی و انتشاراتی هایی مثه زمان و نیل و آگاه راستی از اون همه انتشاراتی های خوب چه خبر؟ 

+ نوشته شده توسط فرزین در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:11 |
انتخاب اسم این وبلاگ به یه تصمیم آنی برمیگرده .دلیلش هم اینه که الان سیمای اسلامی مشغول پخش فیلم  بشدت فشرده !! شده  وینسنت مینلی  با بازی کرک داگلاس و آنتونی کوئینه. با اینکه نه ون گوگ نقاش مورد علاقه منه (دلیلش میتونه یه پست کامل رو به خودش اختصاص بده )و نه به بازیگرای فیلم علاقه ای دارم ولی کتاب و عنوانش رو همیشه دوست داشتم و ضمنا شبیه عنوان وبلاگ  قبلیمه . البته به این معنی هم نیست که زندگیم خیلی پر شورو هیجان بوده . نه! منم مثه بقیه ملت زندگی کردم ولی آرزوی محال که محال نیست گمون میکنم همه آدمها آرزوی یه زندگی پرو پیمون دارن ولی خیلی ها واسه این زندگی پرو پیمون از خیر همین زندگی ساده گذشتن و اتفاقا همینا هستن که در حافظه بشری باقی میمونن امثال رمبو ـ مالرو ـکازانتزاکیس و ..  پس اجالتن بذارین وصف عشق کنیم .اینجا بر عکس وبلاگ قبلی بجای نوشتن صرف از ادبیات ترجیح میدم که به جنبه های دیگر هنر و البته زندگی توجه کنم . طبیعیه که نظرات خوانندگان با من فرق داشته باشه اما اگه کسی کامنت بذاره میتونه مطمئن باشه که بدون فشردگی !!نشون داده میشه.دیگه اینکه از جدل پرهیز میکنم مگه اینکه کار به توهین به من ویا دیگران کشیده بشه  ( و اونایی که منو میشناسن میدونن که برای همچو منی چه کار سختیه) اهل تعارفات و نون قرض دادن های جامعه بلاگر هم نیسم اگه از وبلاگی خوشم بیاد بدون چشمداشت مقابله به مثل و ... لینکش میکنم .
+ نوشته شده توسط فرزین در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:20 |