تمامی طول شب را باران بارید.
تار
سرد
گزنده
کجایی خورشید؟
تورا چشم انتظارم.
رشت ـ پنجشنبه ـ ۳/۴/۷۸
تمامی طول شب را باران بارید.
تار
سرد
گزنده
کجایی خورشید؟
تورا چشم انتظارم.
رشت ـ پنجشنبه ـ ۳/۴/۷۸
باد,
بادی که از دور دست می آيد
بوی تو را با خود می آورد.
اتفاق؟
تصادف؟
معجزه؟
نميدانم.
تنها، باد بوی تو را ميآورد
حتی وقتی که پنجره ها بسته اند.
رشت ـ دوشنبه ـ ۱۶/۶/۷۸
اما یکی از مهمترین عناصر در اجرای موفق این صعود , همراهی همنوردی بود که علی رغم سن بالای ۶۴ ساله و سابقه بسیارش ( سابقه کوهنوردیش از سن من هم بیشتره) ,در تمامی صعودهای ۲ سال اخیر بدون کوچکترین ادعایی همراهیم نموده و با صحبتهای دلنشین و جالب از طول راه کم کرده و هر وقت که منو در گیر با خودم یا سرمست از طبیعت زیبا و بیکران گیلان دیده با سکوت خودش منو به خودم واگذاشته سکوتی که واقعن در اون لحظات نعمتیه و اکثر ما از درک اهمیتش محرومیم.

بوسی گرفته ای...
در کدام سوی پیشخوان ایستاده ای
تا بگویم مشتری کیست؟
آدم, اگر تو گرسنه ای
گندم خورده است , وگرنه , سیب!
خیلی ها عادت دارن که به جای شعر به شاعر نگاه کنن اما من به علی موسوی گرمارودی علاقه زیادی دارم نه به آن کارگزار جمهوری اسلامی که از مشاورت بنی صدر تا رایزنی فرهنگی در تاجیکستان را در پرونده خود دارد بلکه به آن جان شاعری که میگه:
در کودکی
شولای ناژوها را , به عاریت میپوشیدیم.
بر ستیغ کوه می ایستادیم
و از چاقترین میش ابر
شیر باران می نوشیدیم
در کودکی , دستمان می رسید
خودمان ابرها را می دوشیدیم!
تاناکجا - انجمن فرهنگی ایتالیا -۱۳۶۳
نویسندگی و فیلم سازی یکی از چند هنر این مرد بود. روح کاوشگرش با قلم و کاغذ انس داشت اماآرام نمیگرفت.سر به کوه گذاشت و"ابرمرد" یکی از قدیمیترین گروه های کوهنوردی رو پایه گذاری کرد و اگه اشتباه نکنم از اولین صعود زمستانی دیواره علم کوه در دهه ۵۰ ,فیلم برداری کرد.خلاصه جهان خورد و کارها راند اما نهایت تمامی بشریت ,در انتظارش بود. نادر ابراهیمی بعد از ۷۳ سال کوشش و ۹ سال مبارزه با عفریته مرگ,دیروز در گذشت.

گلخنده هايت
تنها
نقابيست بر ترديد و درد
و دلت
تيراژه ايست از هزاران درد و رنگ .
تا
رنگ به رنگ شود
سيمايت
به هزاران درد بر می آشوبد
و اميد
چونان بوفی - با چشمانی گشاده -
از برت بال می گشايد .
تيراژه
از زنگار ترديد و درد بشوی
و
دلت را
بگشای
برعشق!
رشت - چهارشنبه - ۸/۱۰/۱۳۸۲
اگرتند بادی برآید ز کنج به خاک افکند نارسیده ترنج
ستمکاره خوانیمش ار دادگر هنرمند دانیمش ار بی هنر
اگر مرگ دادست بیداد چیست ز داد این همه بانگ و فریاد چیست
مدتی هست که شروع به بازخوانی شاهنامه کردم . شاهنامه تنها مثنوی هست که تا حالا تونسم تمومش کنم و هر بار که میخونم یاد دوران کودکی و نوجوانی میافتم یادمه که خرداد 1361 اول دبیرستان بودم فصل امتحانات بود و من دغدغه جبر سال اول رو داشتم خلاصه کلی زور زدم و درس خوندمو جان سالم به در بردم . اونموقع بهترین شاهنامه چاپ روسیه بود یعنی هنوزم که دست ما به تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق نرسیده بهترین شاهنامه موجوده و از شانس عالی من یه دوره اش روهمون موقع پیدا کردم قیمتش از جیب بنده و پس انداز موجود بیشتر بود یادمه 200 چوب از مادر و خواهران گرامی گدایی نموده و 450 تومن سلفیدم و 9 جلد رو کردم تو یه ساک و کشون کشون ( اونموقع هنوز قد نکشیده بودم و قد و هیکل یه پسر بچه ابتدایی رو داشتم )بردم خونه. تمام مدت امتحانات رو مشغول خوندن شاهنامه بودم نمیدونم چه جوری امتحانا تموم شد اما آخرش بنده در انگلیسی که اتفاقن بهترین درسمم بود تجدید آوردم نمیدونم چطور ولی خلاصه تابستون گذشتو من پشت سر هم شاهنامه دوره کردم شهریورم رفتم امتحانو دادمو گمونم 18 گرفتمو کلی سرکوفت جناب معلم نصیبم شد البته معلم نمیدونست که من چه حالی کردم اون تابستون . هنوزم هر بار که دسم میگیرمش احساس میکنم این یه کتاب نیست یه موجود زنده است یه موجود عزیز که باهام حرف میزنه .عجیبه که این کتاب در تمام ایران محبوبه تمامی اقوام ایرانی با قهرماناش همذات پنداری میکنن . فارس ,ترک ,کرد, لر, بلوچ و من گیلک همه ازش بهره میبریم و مثه یه درخت خودرو تو دل همه ریشه زده اما تا کی بدون مراقبت بارور میمونه؟ من با نسلی بزرگ شدم که شاهنامه خوانی از محدود تفریحاتشون بود در این هجوم بی رحم انواع بازی های کامپیوتری, کارتونهای کره ای و ژاپنی و ... و دیگر آدامسهای فرهنگی ,دیگه کدوم بچه ای رستم و سهراب میخونه تا بفهمه چرا
"یکی داستانست پر آب چشم دل نازک از رستم آید به خشم "
امروزپنجاه و پنجمین سالروز فتح قله اورسته, اورست که در تبتی "چومولونگما" (مادر مقدس ) و در نپالی " ساگارتما "( الهه آسمان ) نامیده میشه, بلندترین کوه جهانه (8848 متر)و در مرز تبت و نپال قرار داره. تاریخچه صعودش مثه همه 8000 متری ها جذاب و هیجان انگیزه .
نخستین صعود معروفش به سال 1924 بر میگرده که در8 جون اون سال جورج مالوری و آندرو ایروین عازم فتح جبهه شمالی قله ای شدند که هیچگاه معلوم نشد که آیا موفق به فتح اون شدند یا نه و تنها بقایای جسد مالوری در 1 می 1999 در حالیکه پاش شکسته شده بود در 150 متری زیر قله پیدا شد مالوری همون کوهنورد معروفیه که جمله قصارش پاسخ بسیاری از کوهنوردای پس از اون بوده . اون در پاسخ خبرنگار نیویورک تایمز که ازش پرسیده بود که" چرا به اورست میره ؟" پاسخ داد "" because it is there.
با بروز جنگ جهانی دوم و سپس فتح تبت توسط چین برای مدتی راه صعود به اورست بسته شد تا اینکه دولت نپال اجازه صعود از خاک این کشور رو صادر کرد و تیم انگلیسی در 1953 اقدام به صعود کرد. در 29 می 1953 "شرپا "ی39 ساله"تنزینگ نورگای" (1914 – 1986) و کوهنورد نیوزیلندی33 ساله "ادموند هیلاری "(1919 – 2008 ) موفق به فتح قله از "col" جنوبی شدند . ملکه الیزابت دوم به پاس این فتح درخشان به تنزینگ "مدال جورج" و به هیلاری لقب "سر" و عنوان" شوالیه امپراطوری بریتانیا" (KBE ( رو اهدا کرد.
8 می 1978 رینهولد مسنر ( اولین فاتح تمامی 8000 متری ها و شاید بزرگترین کوهنورد تمامی اعصار ) و پیتر هابلر موفق به نخستین فتح قله بدون استفاده از کپسول اکسیژن شدند. اونا از جناح جنوب شرقی اقدام به صعود کردند. در 20 اگوست 1980 مسنر که دوباره به هیمالیا برگشته بود نخستین صعود انفرادی بدون استفاده از کپسول اکسیژن رو به قله و از مسیر بسیار مشکل جبهه شمالی انجام داد و موفق شد که این صعود رو تنها در مدت 3 روز از کمپ اصلی (B.C ) 6500 متری خودش انجام بده .
در راه صعود به اورست تا کنون 3679 نفر به موفقیت رسیدند و 210 نفر ( تا پایان 2007) کشته شدند که البته در مقایسه با"k2" (8611 متر)و" نانگاپاربات " (8128 متر) این تعداد تلفات بسیار کمتره .
امروز رو که گوگل به بزرگداشت این فتح با شکوه اختصاص داده جا داره که از کوهنوردای بزرگ ایرانزمین هم یادی بشه مردان (1377) و زنانی (1384) که پرچم و یاد ایران رو بر بلندترین قله جهان به اهتزاز در آوردند مردانی مثه "محمد اوراز" که تنها عشقش کوه و کوهنوردی بود . یادش گرامی
دوست نا دیده ای دارم که هر چند وقت یک بار power point های توپی برام میفرسته چند وقت پیش یکی برام فرستاد که منو به یاد خاطرات قدیمیم انداخت . یه شعر از لویی آرمسترانگ با نام "what a wonderfull world" و من مستقیمن رفتم به دوران دانشجویی و سالای ۶۸ که جنگ تازه تموم شده بود و مملکت داشت نفسی تازه میکرد . و من بر حسب اتفاق با این شعر و موسیقیش آشنا شدم و صدای اعجاب آور لویی کبیر منو با خودش به دور دورا بردو شروع به گشتن کردم هر جایی یه آهنگ و گاهی یه کاست کامل اما مشکل این بود که چند تا آهنگ بود که توی همه کاستا تکرار میشد و کمتر آهنگ و شعر تازه ای تو بین شون پیدا میشد این گشت و گذار کم کم ذوق و سلیقه موسیقیایی منو تغییر داد . اوایل با بلوز های سالای ۴۰ و ۵۰ آشنا شدم و بعد کم کم رفتم به سمت بلوز های دهه ۳۰ و آخرشم رسیدم به رگتایم های دهه ۲۰ و قبلش ,یعنی یه سیر معکوس! از Duke Elington به fats waller و از اون به scott joplin بی همتا.صدا های زیادی شنیدم از غم و شادی از عشق و امید. چندتاشون همیشه باهامن تا لحظه آخر مثه این .
I see trees of green, red roses too
I see them bloom for me and you
And I think to myself what a wonderful world.
I see skies of blue and clouds of white
The bright blessed day, the dark sacred night
And I think to myself what a wonderful world.
The colors of the rainbow so pretty in the sky
Are also on the faces of people going by
I see friends shaking hands saying how do you do
They're really saying I love you.
I hear babies crying, I watch them grow
They'll learn much more than I'll never know
And I think to myself what a wonderful world
Yes I think to myself what a wonderful world.

در اقيانوس سبز چشمانت بادبان ميکشم
و بر کرانه سرخ لبانت لنگر می افکنم
تا از قلل رفيع تنت صعود کنم
چه شيرينست صعودی تا بدين حد سر خو شانه.
سر در گوشت می نهم
تا شيرينترين نغمه ها را سر دهم
ومزد آنرا از بناگوشان نقره فامت به نقد بستانم
بر من عتاب مکن
در کنار تو بودن پرده شرم را ميدرد.
چشمان افسونگرت،
سهم خود را از شکار ميخواهد
سهم شير !
و
دستان نوازشگرت ،
يوغ بر گردن اين توسن سرکش مي نهد
که رام ناشدنی می نمود
رشت - یکشنبه - ۳۰/۳/۷۸
دوستی نظر من رو در مورد دوران مدرسه و دوستان تحصیلی پرسید . بهترین و قدیمیترین دوستان من دوستان دوران تحصیل من هستند ولی به نظر من بدترین دوران عمرم همون 12 سال مدرسه رفتن بود . در نظام تحصیلی ما که کوچکترین ابتکاری به دانش آموز یاد داده نمیشه دانش آموز خوب دانش آموز مطیع و خر خونه, استعداد و هنر دانش آموز هیچوقت مورد توجه مدرسین قرار نمیگیره (واسه همینه که در تمام مدت دانش آموزی چیزی از فیزیک نفهمیدم ولی بهترین نمره های کلاس رو در دوران دانشجویی از این درس گرفتم ) در واقع دانش آموز به چشم نظام تحصیلی متوسطه مثه گوشتیه که باید برای دوران بزرگسالیش آماده قالب گیری بشه. حکومت این 12 سال رو بر روی من و شما سرمایه گزاری میکنه تا آماده بشیم برای تبدیل شدن به موجودی بی ریشه و بدون هویت و بعد میفرستمون سربازی . سربازی جاییه که به شما یاد میدن تا اطاعت کنید بدون چون و چرا. شما به یک مهره در میان مهره های دیگه تبدیل میشید. بهترین مثال از کاری که با ما میکنن رو در فیلم" the wall"میشه دید ( که من خیلی مایلم یکی از پست های آینده رو به این فیلم جذاب وموسیقی فوق العاده اش اختصاص بدم ) .آلن پارکر با نگاه ژرف و آنارشیست خودش تشبیه زیبایی رو به کار میگیره اون دانش آموز ها رو به شکل دامهای آماده سلاخی نشون میده که بر روی ریلی قرار گرفتند و به سوی دهنه چرخ گوشت عظیمی در حرکتند و نهایتن به شکل گوشت چرخ کرده از ماشین یکنواخت سازی" آموزش و پرورش" خارج میشن. گمان نکنید که این تشبیه درعالم واقع صورت امکان پیدا نمیکنه چند سال پیش مشابه این چرخ گوشت در همسایگی ما پیدا شد و بعید نیست که روزی در همینجا از چنین ابزاری استفاده بشه در واقع تمامی حکومتهای جهان سومی از نظام آموزشی برای اماده سازی و تحمیق نسل جوان خودشون استفاده میکنند. و پس از پایان این دو دوره ما آماده ایم تا یک کارمند وفادار به نظام حکومتی بشیم یه بله قربان گوی بی خاصیت که جرات کوچکترین مخالفتی با روسای خودمون نداریم وحتی اگه کارمند هم نشیم در مقابل زور گویی های ادارات و ارگانهای گوناگون سر تسلیم فرود بیاریم. بله دوست عزیز آموزش و پرورش و ارتش دو سیستمی هستند که من ازشون متنفرم چون هدفشون تبدیل ما به مهره های حکومت هست و فردیت و شخصیت انسانی ما رو نابود میکنند . انسان بودن بسیار مهمتر از باسواد بودنه هر چند که این نظام آموزشی همین عرضه رو هم نداره به هارت و پورت دبیر ها و معلمهای خودتون اهمیت ندید این حضرات فقط به خاطر پول سر کلاسها حاضر میشن حتی تو دوره ما هم نسل معلمایی مثه جبار باغچه بان ,محمد علی خان تربیت و میرزا حسن خان رشدیه ور افتاده بود حالا کلاس درس برای آقایون و خانمهای گرامی جاییه واسه شکار شاگرد و در نهایت بیشرمی بچه های من و شما رو از هرچه درس و علمه بیزار میکنن . وقتی اول ابتدایی بودم به چشم خودم فلک کردن رو دیدم دو نفر پای یک بچه 10 ساله رو به یه تیکه چوب میبستند و آقای مدیر با خط کش مبارک بر کف پای بچه بیچاره" ادب مرد به ز دولت اوست رو مینوشت!!" یا بارها دیدم که چه طور" زمزمه محبت" معلمان گرامی بر سر و روی کودکان هم سن و سالم جاری میشد حتی حالا هم که 40 سالمه هنوز کابوس نشستن پشت میز مدرسه رو میبینم .از این نظام تحصیلی بیزارم آنقدر که در مقایسه با اون بهترین دوران عمرم رو دوران دانشجویی و رها شدن از فشار هیولای مدرسه میدونم و بزرگترین هراسم اینه که روزی بچه ام رو پشت این نیمکتهای علم و ادب! ببینم