دیروز صبح ساعت ۵ عازم ماسوله شدیم و ساعت ۶ رسیدیم ماسوله . تو این برنامه دوست قدیمیم محمد دادخواه همنوردم بود . بعلت کمبود وقت از صرف صبحانه صرفنظر کردیم . منم از شب قبل یه مختصری حالت تهوع داشتم واسه همین ترجیح دادم شیکممو پر نکنم . سریع حرکت کردیم و بجز یه توقف ۱۰ دقیقه ای که کنار چشمه "میل لرزان" داشتیم و کمی تنقلات خوردیم تا نزدیکیه دشت "کوه روبار" هیچ توقفی نکردیم ساعت ۸ به ابتدای شیب قله رسیدیم . مسیر اصلی صعود به" لاسه سر " یه مسیر نعل اسبی وسیعه که بعد از عبور از دشت کوه روبار شروع میشه و کم کم به سمت بالا و چپ اوج میگیره حدود ۱ سال بود که میخواسم مسیر مستقیم رو صعود کنم و چون قراره که ۱۰ روز دیگه عازم "علم کوه" بشم این صعود رو به عنوان یه برنامه آمادگی خوب طرح ریزی کرده بودم چون قبلن کسی از بچه های کوهنورد این مسیر رو صعود نکرده بود هیچ تصوری از مسیر صعود نداشتیم و تنها با رصد از دور متوجه شده بودیم که برای عبور از این مسیر باید از دو تراس سنگی و قسمتی از دیواره لاسه سر عبور کنیم . ساعت ۸ شروع به صعود کردیم و با کمک یکی از چوپانان بومی مسیر عبور از تراس اول رو پیدا کردیم پس از یک ساعت صعود در شیب کلی ۴۵ درجه که ما با شکستن مسیر اونو تا ۲۵ درجه کاهش میدادیم متوجه شدیم که مسیر از چیزی که فکر میکردیم سخت تر هست . ۱ ساعت دیگر هم صعود کردیم و با دست به سنگ شدن مختصری از کناره دیواره عبور کردیم و نهایتن تراس دوم رو هم حدود ساعت ۱۱ رد کردیم و به قسمت راحت کار رسیدیم . اما حالت تهوع شب قبل به دل درد تبدیل شده بود محمد هم که شب قبل نخوابیده بود بی میل به استراحت نبود حدود نیم ساعت استراحت کردیم و محمد هم یه چرت مختصری زد و راه افتادیم ساعت ۱۲ به قله رسیدیم . لاس در زبان تالشی به معنی سنگه و کوه لاسه سر به علت اینکه در بالای دیواره سنگی زیبای کوه روبار قرار داره به این نام خوانده میشه. حالا که سوار خطالراس شده بودیم خیلی سریعتر میتونستیم حرکت کنیم . مسیر کاملن مشخص بود و دید عالیی داشتیم ما در واقع در مرز گیلان و زنجان حرکت میکردیم . در سمت راست مان کوه های خشک طارم و در سمت چپ مان کوه های سرسبز گیلان قرار داشت تمامی کوه های بلند اطراف ماسوله در چشم اندازمون قرار داشت و مامسحور این همه زیبایی شده بودیم . در این خطالراس که از غرب به شرق کشیده شده و ارتفاعش بین ۲۴۰۰ تا ۲۶۰۰ متره , ۵ قله قرار داره "خره بو " ,"لاسه سر" ,"گدوک", "آسمانکوه" و "قند کله" که ما صعود رو از لاسه سر شروع کردیم. با حرکت بر روی پاکوبی که در پیش رومون بود ساعت ۱ از کمرکش قله گدوک عبور کردیم و ساعت ۲ به آسمانکوه رسیدیم به علت خشکسالی شدید خبری از چادر نشینان ترک زبان طارم نبود . یکی از بهترین خاطرات کوهنوردی من همصحبتی با این مردم مهربان و خونگرمه که متاسفانه امسال بدجوری خشکسالی بهشون آسیب رسونده . به علت آفتاب شدید و کمبود وقت سریع عازم قند کله شدیم و ساعت ۴۰/۲ به قله رسیدیم . قندکله یا کله قندی ( در زبان گیلکی جای صفت و موصوف بر عکس فارسیست) رو به دلیل سپیدی یکدستش در زمستان به این نام میخونن و باید همینجا اعتراف کنم که با وجود بادهای وحشتناکش ( من به چشم خودم دیدم که چطور یه آدم ۷۰ کیلویی رو با وجود داشتن یه کوله ۱۰ کیلویی به روی پشتش از جا کنده) کوه محبوب منه . با رسیدن به قله قند کله, پس از حدود ۹ ساعت صعود ما به انتهای خودش رسیده بود و باید به سمت پایین سرازیر میشدیم. پس از یک ساعت به ییلاق "تی تی بارگاه" رسیدیم (تی تی در زبان گیلکی به معنی شکوفه هست ) و ۴۵ دقیقه بعد به دشت زیبای" للندیز" رسیدیم و پس از نوشیدن جرعه هایی از آب سرد چشمه معروفش عازم ماسوله شدیم و حدود ساعت ۶ به ماسوله رسیدیم و پس از ۱۲ ساعت این برنامه به پایان رسید. در تمام مدت برنامه از تنقلات و شیرینی و مایعات فراوان استفاده کردیم و تنها وقتی که به ماسوله رسیدیم غذا خوردیم که البته من به عادت چند سال اخیر تنها به خوردن غذای کمی اکتفا کردم حدود یک ساعت هم تو قهوه خونه احمد که پاتوق بچه های کوهنورده استراحت کردیم و ساعت ۲۰/۷ به سمت رشت حرکت کردیم دو تا از بچه ها که از شاه معلم اومده بودن و یکی از کار آموزای محمد ( محمد ریس هیات کوهنوردی رشت و مربی کوهنوردیه) که قند کله رو صعود کرده بود رو با خودمون بر گردوندیم. جاده ماسوله به فومن خیلی شلوغ بود و حدود ساعت ۹ به رشت رسیدیم . گمون میکنم که اگه موقع صعود" علم" همین قدر آماده باشیم و هوا یاری کنه یه بار دیگه بتونم لذت دیدنشو تجربه کنم .
یادش به خیر
خب با این طرح امنیت اجتماعی و حکم اعدامی که رو دست جماعت میذاره بازم باید بیشتر توضیح داد؟
مبادا که با" آز "خویشی بود
دوباره فرصتی دست داد و مشغول خواندن شاهنامه شدم گمانم امشب جلد دوم و داستان رستم و سهراب را تمام کنم . مرحوم مصطفی رحیمی دیدگاه جالبی در مورد این تراژدی بزرگ دارد و کلید گشایش رمز این داستان را در واژه "آز " میداند . بجز بیت بالا در جای دیگری نیز حکیم توس می فرماید:
نداند همی مردم از رنج" آز"
یکی دشمنی را ز فرزند باز
مرگ سهراب ها چنان تا مغز جان خواننده تاثیر میگذارد که گفته شاعر را با تمام وجود خود تایید میکند و همزبان او فریاد بر میاورد که:
اگر مرگ دادست بیداد چیست
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست
همه تا در" آز "رفته فراز
بکس بر نشد این در راز باز
جان های پاک در هر زمان و مکانی شیفته اند . اینان "جان شیفته" اند و چه بی رحم است روزگاری که با کس نپایدو شیفتگان را سربردارکند.این رسم زمانه بوده که کاووسان و افراسیابان بر قتلگاه سهرابها بزم کنند و رستم گونه گان دست افسوس بر سر زنند.
ظاهرن این نسل ما هر جا که باشه یه جور مشغولیاتی داره سیگاری و غیر سیگاری هم نداره کافیه که اهل کتاب باشه تا ازش بپرسی کتاب مورد علاقه ات چیه فوری برات یه لیست رو کنه که کل توفیرش تو چند تا از عنواناش باشه و تقریبن تو همه شون کتابایی از بولگاکف و بل و کازانتزاکیس (عزیز من ) دیده میشه حالا میخواد" مرشد و مارگاریتا" باشه یا "دل سگ", "عقاید یک دلقک" یا "نان سالهای جوانی","آخرین وسوسه مسیح" یا "زوربای یونانی". لیست فیلما رو هم که نگاه کنی همینجوریه هیچکاک و برگمان و سینما پارادیزو و مونیکا بلوچی ( که چی بگم از خوش سلیقگی این نسل!! )موسیقیش هم که قربونش برم مثه کشکول دراویش محترمه ازگلپا و شجریان بگیر تاابی و گوگوش و pink floyd و dire straits و ......
خلاصه همه اینا رو گفتم تا به اینجا برسم که این نویسنده محترم کافه پیانو بدجوری هم نسل منه حتی اگه سنش تو این حول و حواشی نباشه ,فرهنگش به نسلی میخوره که موقع انقلاب بچه بوده و نوجوونیشو با جنگ گذروندو تو همون دوره سرشو چپونده تو دانشگاه و عادت کرده که حرفای قلنبه بشنوه و تحویل جماعت بده حالا هم مثه سگ از این زندگی که گذرونده پشیمونه و میخواد با استعمال مقادیر زیادی از کلماتی که قبلن استعمال نمیکرده و حالا به جبر زمونه لقلقه زبونش شده دلشو خنک کنه که اینم گمون کنم از اثرات همنشینی با بچه های این دوره زمونه و وبگردی های ملازمشه. ختم کلام که تو این کافه همه چیز برام آشنا بود از کتابا و فیلماش گرفته تا اون دوراهی مرگبار!! میانسالی و تصمیم گیری بین پری سیما و صفورا که روایتش رو یه کمکی دراماتیک کرد . حیف که راوی از دوراهی فرار کرد.
