تبليغاتX
شور زندگی
۲۸ مرداد یکی از عجیب ترین روزهای تاریخ این سرزمینه روزی که با صدای درود بر مصدق از خواب بیدار شدیم و با شعار جاوید شاه به بستر رفتیم. برای من هم این روز یک خاطره ویژه ست روزی که پدرم به زندان رفت و برای بقیه عمرش سیاست رو" بی پدر و مادر" دونست. اما عشق به مردی که رهبر ملی این کشور میدونستش برای باقی عمر دست از سرش بر نداشت به همون اندازه که نفرت از کاشانی , مکی , بقایی و شمس قنات آبادی رو فراموش نکرد. منو با یاد مصدق بزرگ کرد حتی وقتی که به سبک رایج سالهای ۶۰ سری به خمره چپ زدم هم نامید نشد از اینکه مدام از خیانت و بیسوادیشون حکایت کنه از حیله های" توده" ای داستانها  در چنته داشت هر چند که گاه بی انصاف بود و بر پاکی مردانی در آنسوی خط چشم میبست و این همه از دوران پر کشاکشی که گذروند حکایت میکرد. مصدق برای این مرد که پدرم بود معیار و خط کش بود و من این میراث رو بر ضمه خودم دارم.

 درود بر مردانی که جان و مال و آبروی خودشون رو برای این سرزمین به میدان آوردند . مصدق ها  هنوز زنده اند اونها رو در میدانهای جنگ با متجاوزین عراقی دیدیم هر چند که گاه خودشون ندونند فرزندان معنوی کی هستند . دریغ که این خط کشی های سیاسی  چشم ما رو بر واقعیت ها ببنده.

تا زمانی که ایران و ایرانی باشه یاد مصدق زنده ست.  به قول" امید" ناامیدان , ایدون باد ایدونتر

+ نوشته شده توسط فرزین در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 17:35 |

بعضی کتابا هستن که تاثیری بیش از یه کتاب در نحوه تفکر خواننده به جا میذارند. "جامعه فئودالی " یکی از بهترین کتابای تاریخی هست که تا حالا خوندم . مارک لئوپولد بنجامین بلوخ ( ۱۸۸۶ - ۱۹۴۴ ) نویسنده این کتاب یکی از بنیانگذاران مکتب آنالز (annales school )  در تاریخنگاری هست که اساسش بر این باوره که در نگارش یک اثر تاریخی نباید تنها به ثبت توالی رویدادها بر مبنای زمان وقوع اونها اکتفا کرد بلکه بایدسایر عوامل بخصوص عواملی چونان ویژگی های جغرافیایی و مردمشناسی رو دخیل دونست . رشد این تفکر موجب شده تا تاریخنگاران کنونی به ریشه یابی و ارتباط سایر پدیده ها با یکدیگر توجه خاصی کنند و در نگارش آثار خودشون به تاثیر جریانساز عواملی چونان اقتصاد و جامعه شناسی  در بروز رویداد های تاریخی توجه کنند. یکی از بهترین آثاری که با این رویکرد در دهه های پایانی قرن بیستم نوشته شده و به فارسی ترجمه شده " ظهور و سقوط قدرتهای بزرگ " اثر" پل کندی "هست که تاثیر "مکتب آنالز" در آن به وضوح دیده میشه.

بلوخ یکی از بزرگترین تاریخدانان  قرن بیستمه که در سال ۱۸۸۶ در لیون بدنیا اومده  از اکول نرمال پلریس فارغ التحصیل شده و سالها استاد تاریخ قرون وسطی در دانشگاه استراسبورگ بوده تا اینکه در سال ۱۹۳۶ کرسی استادی تاریخ اقتصادی دانشگاه سوربن رو بدست آورد .در دوره اشغال فرانسه به نهضت مقاومت ملی فرانسه ملحق شد اما به دست گشتاپو اسیر و پس از شکنجه های فراوان در ژوئن ۱۹۴۴ در نزدیکی زادگاهش تیرباران شده .

 " جامعه فئودالی " در مورد شکل گیری  و ریشه یابی جوامع فئودال در  اروپای غربی هست  و از این طریق شکل گیری حاکمیت قانون رو در این جوامع نشون میده .در واقع همانطور که اکثر محققین به این نکته اشاره کردند این قوانین" واسالی " و روابط بین حاکم و زیر دستانش هست که مبنای قوانین مدنی رو در اروپای غربی به وجود آورده . فرمانهایی چون" ماگنا کارتا " در انگلستان قرن ۱۳ میلادی و یا" گاو زرین" در مجارستان  و یا حتی "کد ناپلئونی" با محدود کردن حاکمان وقت قوانین مدنی جهان امروز رو  بنا گذاشتند."بلوخ "به وضوح  نشون میده که چه گونه تهاجمات اقوام خارجی به سرزمین های اروپایی موجب تقویت بنیان های فئودالی در آنها شده و آورده های مهاجمان چه گونه در کنار قوانین رومی  شکلی جدید از حاکمیت رو به وجود آوردند و بوجود آمدن نظام "سرواژ" و وابسته شدن رعیت و نمایندگان حاکم به" فیف"  تاثیری اساسی بر نظام اقتصادی جوامع اروپایی باقی میذاره که آثارش هنوز در کشوری پیشرفته مثه انگلستان دیده میشه و اتفاقن نشون میده که چرا اطلاق واژه فئودال و فئودالیسم به مناسبات حاکمیتی در خاورمیانه اشتباه و بی معناست. چرا که در جامعه ای که با یک اشاره حاکم حقوق قانونی زیر دستان سلب میشده مفهوم فئودالیسم مسلمن صادق نمیتونسته باشه.

 این کتاب در طی سالهای گذشته همیشه برای من نمونه ای از یک تاریخنگاری مستدل و بی غرضانه بوده و بدیهی که چنین کار بزرگی رو نمیشه در این پست بررسی کرد خوندن این کتاب دو جلدی ۱۰۰۰ صفحه ای برای هر علاقه مندی به تاریخ جذاب و دلنشینه و ترجمه روان و جذاب بهزاد باشی به خواننده یاد آور میشه که مترجم در برگردان یک اثر آکادمیک چه تاثیر شگرفی داره. جای افسوس فراوانه که سالهاست نشر آگاه  این کتاب رو تجدید چاپ نکرده و فقر فرهنگی جامعه  ,موجب شده تا از سال ۱۳۶۳  تا به حال همون تیراژ۳۳۰۰ نسخه ای  کفاف جامعه فرهنگی ما رو داده باشه.

 

 

+ نوشته شده توسط فرزین در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 13:13 |

جمعه با دوست عزیزم علی مقدسی راهی یکی دیگه از مسیرای محبوب کوهنوردی خودم شدیم. برای من بلندی کوه یا درجه سختی اون زیاد مهم نیست شاید دلیلش این باشه که من در درجه اول کوهنوردی رو برای شناخت خودم و طبیعت بکر و زیبای زادگاهم پی گیری میکنم. اگر چه گمان میکنم که هنوز از آمادگی سالهای گذشته در من اثراتی باقی مونده باشه اما در همین پرسه ها هم لذتی بزرگ نصیبم میشه. جمعه ساعت ۷ از رشت عازم رستم آباد شدیم و بعد از ۵۰ دقیقه که منتظر وانت های عازم ییلاق شدیم نهایتن با وانت یکی از اهالی عازم ییلاق زیبای سلانسر شدیم . سلانسر یکی از زیبا ترین ییلاقات منطقه رودبار هست. که با وجود خشکسالی امسال هنوز چشمه های آن پر آبند. ساعت ۲۰/۹ از آقای بیابانی راننده مهربان خود خداحافظی کردیم و پس از ۳۰ دقیقه پیاده روی در جاده خاکی به" قهوه خانه درویش" که مکان استراحت مسافران ییلاقیست رسیدیم. حدود ۱۵ دقیقه صبر کردیم تا شاید وانتی پیدا کرده و از رنج گام برداشتن در زیر آفتاب سوزانی که هر لحظه بر شدت گرمایش افزوده میشد رهایی یابیم اما ظاهرن روز روز ما نبود. ساعت ۰۵/۱۰ دقیقه عازم لشکرگاه شدیم و پس ۳۰/۲ ساعت گام برداشتن در جاده کوهستانی که ۱۵ دقیقه آن به صرف صبحانه اختصاص یافت به  ییلاق" لشکر گاه "رسیدیم در سمت راست ما دره" دیار" که دره ای غربی -شرقیست قرار گرفته بود که بر تارک آن خطال راس زیبای" نهراب - اسلار" به چشم میخورد . در سمت چپ ( غرب ) این خطالراس قله۲۶۰۰ متری نهراب  و در سمت راست ( شرق ) آن قله۲۶۰۰ متری اسلار قرار دارد. در بین این دو , قله کوچکتری به ارتفاع ۲۴۰۰ متر به نام " ونی" قرار دارد .  در سمت چپ  لشکر گاه دومین قله بلند گیلان به نام  "پشته کوه" به ارتفاع ۲۸۷۰ متر قرار داردکه توسط خطالراسی طویل به قلل دوگانه" مل بهار" و" لاس پشته" ختم میشود. هدف برنامه امروز ما قله ونی بود به همین علت در همین جاده کوهستانی به راهمان ادامه دادیم و پس از ۳۰ دقیقه به ییلاق "تولاب بره " رسیدیم. جاده ای که در آن گام برداشتیم در این نقطه به سمت راست ( شرق ) پیچیده و با شیبی نسبتن تند عازم دره "دیار " یا آنگونه که بومیان مینامندش "دیر"  گردید از" تولاب بره" تا خطالراس" نهراب" ۱ ساعت راه است و اگر بخواهیم به قله صعود کنیم باید مدت ۳۰ تا ۴۵ دقیقه به این زمان اضافه کنیم . که ما به علت کمبود وقت از صعود به قله صرفنظر کردیم و بعد از رسیدن به خطالراس عازم قله" ونی" گردیدیم ساعت ۳ به" ونی "رسیدیم و پس از اندکی جستجو مسیر ورودی به جنگل را که در زیر سرخسهایی که بلندایشان از قامت ما نیز سر بر میزد پنهان گردیده بود یافتیم. و در ساعت ۰۵/۳ برای صرف نهار توقف کردیم  پس از ۳۰ دقیقه که به نوشیدن مایعات و اندکی تنقلات و لیوانی چای داغ  اختصاص یافت عازم مقصد خود گردیدیم مقصد ما دهکده زیارتی "امامزاده ابراهیم "یا آنگونه که گیلانیان آنرا مینامند "شاهزاده ابراهیم"  بود پس از ۱ ساعت گام برداشتن در شیب تند جنگلهای بکر منطقه شفت , دره امامزاده مشخص گردید و نهایتن در ساعت ۳۰/۵  وارد  دهکده گردیدیم. روستا بسیار شلوغ و کثیف بود و بعلت کثرت زایرین مجبور شدیم تا حدود یک ساعت منتظر بمانیم تا نهایتن بتوانیم برای برگشتن به رشت ماشینی پیدا کنیم. در واقع در این برنامه ما از جاده تهران آغاز کردیم و از جاده فومن به رشت بازگشتیم .

این پنجمین باریست که این برنامه را اجرا کرده ام و البته جدا از صعودیست که در سال ۷۷ از امامزاده ابراهیم به ونی انجام دادم . یکی از نکات جالب در مورد کوه نهراب نام آن است انتخاب این نام برای کوهی که دامنه های آن پوشیده از جنگلهای انبوهیست چندان متعارف نیست . بومیان این کوه را "مراب" مینامند قلب " م" به "ن" و بر عکس در بسیاری از اسامی  ایرانی و گیلکی دیده میشود  و این مرا به این فکر می اندازد که نام واقعی کوه میتواند" مهراب " بوده و نشانه ای از تاثیر آیین میتراییسم در این قسمت باشد  . میدانیم که اقوام باستانی گیلان آریایی نبوده و ایرانزی بوده اند و نباید اثری از باورهای میتراییستی در ایشان دیده شود اما در مطالعه تاریخ ماد به نکته ای بر میخوریم که جالب به نظر میرسد و آن اینست که در دوران حکومت مادها یک میانپرده ۳۰ ساله از حکومت اسکیت ها  که قومی آریایی بوده اند به چشم میخورد که نهایتن با قتل عام سرانشان به دست هووخشتره سومین و قویترین پادشاه ماد برچیده گردید و گروهی از ایشان به مرزهای شمالشرقی ماد تبعید گردیدند مرحوم جهانگیر سرتیپ پور اعتقاد دارد که بقایای کوچ این عده در تنگه گیلان به صورت نام روستای اسکولک باقی مانده و این روستا در زیر خط الراس نهراب - اسلار  واقع شده . همنورد مرحومم بیژن صبوری نیز از مجسمه اعرابه جنگی نام میبرد که توسط چند اسب کشیده میشد و در کاوشهای بومیان همین منطقه بدست آمده  و میدانیم که اعرابه جنگی و کاربرد اسب از مشخصات اقوام آریاییست   . از اینرو میتوان نام قله را "مهراب" یا "محراب " دانست و این حدس با وجود امامزاده ای بر بالای قله که اهالی اعتقاد دارند که هیچ وقت سر نمی گیرد  قوت میگیرد که شاید میتواند باقی مانده ای از نیایشگاهی کهن باشد که هر ساله بازسازی میگردید  . یک نکته نیز در مورد این کوچ ها و اسکانهای اجباری به چشم میخورد و آن اسکان اقوام گوناگون در تنگه سپیدرود است اگر از جنوب به شمال حرکت کنیم در لوشان لر های چگینی در منجیل ترکها و در منطقه عمارلو کرد ها اسکان داده شده اند  اما هیچگاه قومیتی در اینسوی تنگه بجز گیلکها  سکنا نکرده اند  و البته با تغییر وضعیت اقتصادی و ترکیب جمعیتی کشور این مسئله به سرعت تغییر کرده و هم اکنون تعداد بومیان رشت در شهر خودشان از نیمی از جمعیت شهر نیز کمتر است. 

قله نهراب

nahrab

     جنگل زیبای ونی

                                                                                                                                      

 دره امامزاده ابراهیم

حرم امامزاده ابراهیم

+ نوشته شده توسط فرزین در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 19:30 |
امروز خبر مرگ سولژنیتسین نود ساله, تیتر یک بسیاری از خبرگزاری ها بود. بیست سال زندگی خارج از زادگاهش برای این مرد که ذره ذره وجودش شیفته استپ های وسیع روسیه بود آنقدر جانگداز بود که در اولین فرصت به آغوش آن برگشت . برای اکثر خوانندگان آثارش این مرد بیشتر به داستایفسکی میمانست تا نویسندگان هم عصرش . او از جنس بولگاکف نبود که قلم را چون پر بر پرنیان بکار گیرد قلم او جونان دیلم زیرو زبر جامعه شورا ها را میکاوید. و سرطان نهفته در آنرا برملا میکرد . مشهور ترین اثر سیاسیش "مجمع الجزایر گولاک" مجموعه مدارکی بود بر علیه نظامی که ادعایی آرمانگرایانه داشت لیک تنها لعابی متعفن را بر چهره سرزمینی بزرگ نشانده بود . اگر چه به پایان رساندنش کار هر کسی نبود. "یک روز از زندگی ایوان دنیسویچ" از دید من بهترین اثرش بود داستانی شسته و رفته که در پایان به یادت می آورد که برای برخی از آدمها حتی یک روز بیشتر زیستن آرزوییست . " بخش سرطان " آمیخته ای از عشق و سیاست و غرور را در بیمارستانی  به نمایش میگذاشت که سرطان در آن نه بیماری که نوعی از زیستن بود و پزشکانش نیز به همان بیماریی مبتلا میگردیدند که بیمارانشان در دست آن اسیر بودند .

بعد از فروپاشی شوروی دیگر خبری از او نخواندم ظاهرن دلیل ماهویش برای جامعه خبری از بین رفته بود. ادبیات و انسانیت ,داستایفسکی معاصری را از دست داد که از الگویش بسی شریفتر بود گیرم هنرش در مرحله ای بس نازلتر قرار داشت .

سولژنیتسین

+ نوشته شده توسط فرزین در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 19:5 |
بدین سان که گفتار گرسیوزست                        ز پرگار بهره مرا مرکزست

فرنگیس بگرفت گیسو بدست                       گل ارغوان را به فندق بخست

پر از خون شد آن بسد مشک بوی                پر از آب چشم و پر از گرد روی

همی مشک بارید بر کوه سیم                    دو لاله ز خوشاب شد بدو نیم

این چند بیت از داستان سیاوش یکی از بهترین تصویر سازی های حکیم توسه  . خیلی ها فردوسی رو متهم به  ناظم بودن کردن معروفترینشون هم شاعر محبوب خودم شاملو بزرگه .  اما گمان میکنم  بامداد در این موضوع هم مثه تصحیح حافظ اش به بی راهه رفته. هر دو از مفاخر ادبی ایرانیانن  حالا که بامداد هم به خاک سپرده شده  ( چه زود هشتمین سالگردش رسید )حیفه که به بهانه ای خاک بر یادشون بپاشیم.

 

+ نوشته شده توسط فرزین در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 12:23 |
حماقت وقتی با رذالت توام بشه باعث میشه که جلوتر از نوک دماغت رو نبینی . گیرم که پینوکیو باشی!!

+ نوشته شده توسط فرزین در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 12:9 |