نمیدونم هنوز بازیگوش هست یا این آوار یک ماهه درد زودتر از موعد صیقلش داده . اما مطمئنم که دیگه بعد این این نهال جوون یه جنگل میشه یه جنگل پر برگ و ریشه به همون زیبایی اسمش ,دامون
چند سال بعد بود که فهمیدم آق جلال همون آق جلاله همون مرد با پرنسیپ که همیشه یه شکل هنرمندانه ای با خانمای زیبا و حساس رو هم میریزه ( وه که چقدر من به این هنرش علاقه مندم )حلال مشکلات دور و بری هاشه . تو زندگیش زخمی داره که مثه خوره روح و جسمشو میخوره و میتراشه و بد مستی و حتی گاه گداری دود و دمی که ازش میبینیم فقط نوک قله وجودشو نشون میده .
خلاصه آق جلال آخرین داستانشو دیروز نوشت قهرمان چندین و چند سالشو فرستاد سینه خاک . حالا میخواد با خیال راحت گره کراواتش رو شل کنه یه گیلاس ویسکی با یخ زیاد بریزه بره رو کاناپه مبلیران دهه ۵۰ اش کنار اون خانومه بود که تو "درد سیاووش" باهاش همبازی بود( گمونم اسمش ژیلابود )و من همیشه فکر میکردم کارگردان حتمن لیلی گلستان دهه ۵۰ رو واسه این نقش در نظر میگرفت, بشینه و الخ
دلم واسه اون اسماعیل فصیح هم خیلی میسوزه پیرمرد جدن حیف شد که مرد اما خوب چه کاری میشه کرد سرتون سلامت مهم اینه که آق جلال هنوز سرو مرو گنده ور دل ژیلا جونش داره گل میده و گل میشنوه دیگه دل و دماغ کتاب نوشتنم نداره اون اسماعیل خان هم بره ور دل اجداد درخونگاهیش
روی دست ما مانده ست
روی دست ما ، دل ما
چون نگاه ، ناباوری به جا مانده ست
این پیمبر ، این سالار
این سپاه را سردار
با پیامهایش پاک
با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست
ما باین جهاد جاودان مقدس آمدیم
او فریاد
می زد
هیچ شک نباید داشت
روز خوبتر فرداست
و
با ماست
اما
کنون
دیری ست
نعش این شهید عزیز
روی دست ما چو حسرت دل ما
برجاست
و
روزی این چنین بتر با ماست
امروز
ما شکسته ما خسته
ای شما به جای ما پیروز
این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد
هر چه می خندید
هر چه می زنید ، می بندید
هر چه می برید ، می بارید
خوش به کامتان اما
نعش این عزیز ما را هم به خاک بسپارید
بر بام شدم
با عقیق و سبزه و آینه.
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است.
صنوبرها به نجوا چیزی گفتند
و گزمه گان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند.
ماه
بر نیامد.
