تبليغاتX
شور زندگی
دیروز تولدش بود  ترم آخر بودش . با این سن و سال رفته بود تو موج دریا تنی به آب بزنه . نمیدونست که بعضی وقتا آب چه سرد و نامرده . حالا تو حبس چی میکشه این نهال شاداب خونوادمون؟

نمیدونم هنوز بازیگوش هست یا این آوار یک ماهه درد زودتر از موعد صیقلش داده . اما مطمئنم که دیگه بعد این این  نهال جوون یه جنگل میشه  یه جنگل پر برگ و ریشه به همون زیبایی اسمش ,دامون 

+ نوشته شده توسط فرزین در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 20:19 |
تو بین این همه خبر که دیروز فضای سیاسی و خبری ایران رو پر کرده بود . آخرین داستان جلال آریان  رو خوندم. جلال آریان که تو آمریکا درس خونده بود و زن جوونشو تو همونجا از دست داده بود تو سالای ۴۰ برگشت ایرون به همون تهرون قدیمش به درخونگاه  میون کور و کچلای مرحوم باباش  که از طاق و جفتای اون مرحوم بجا مونده بودن اما این وسط جلال یه خواهر تنی هم داشت که هم اسم عمه من بودخلاصه کلام اینکه من کلی با این آق جلال خوش تیپ  و با سواد و اهل هال و هول بر خورده بودم.  از اوایل دهه ۷۰ پیگیر کاراش بودم تا دیروز که وسط خبر نماز جمعه هاشمی و بزن بزنای اول و آخرش یهو آخرین داستانشو از BBC  شنیدم . دلم واسش تنگ شد  دلم واسه مردی که تو روزنامه ها ریموند چندلر  ایران صداش میکردن تنگ شد.  رفتم به سالای آخر دهه ۶۰ دوران دانشجوییم که داشتم با اون انگلیسیه آماتورم "خورشید همچنان میدرخشد " یا طلوع میکند و یا هر کوفت دیگه که میشه ترجمش کرد رو میخوندم . و بر حسب اتفاق چند وقت بعدش که" ثریا در اغما"  رو  میخوندم به کشف مهمی بر خوردم و اون اینکه این آق جلال ما ۵۰ سال قبل تو یه فیلمی ,کتابی از همینگوی بازی کرده بود  آخه من کتابای همینگوی رو همیشه یه شکل فیلم دیدن میخونم و این آق جلال بدجوری پاشو تو کفش ارنست خدا بیامرز کرده بود. لامصب تو نصف کتاب انگار که فقط جای پاریس و پامپلونا رو عوض کرده بودن و بجای یه مشت اسم فرنگی  یه مشت اسم ایرونی پاشیده بودن .خلاصه ما هم راه افتادیم تو بین رفیق رفقایی که اهل بخیه بودن مشغول شایعه پراکنی و ترور شخصیت آق جلال شدیم  که بعله ایشون نه تنها نویسنده نیست بلکه یه سارق ادبیه و غیره و ذالک

چند سال بعد بود که فهمیدم آق جلال همون آق جلاله همون مرد با پرنسیپ که همیشه یه شکل هنرمندانه ای با خانمای زیبا و حساس رو هم میریزه  ( وه که چقدر من به این هنرش علاقه مندم  )حلال مشکلات دور و بری هاشه . تو زندگیش زخمی داره که مثه خوره روح و جسمشو میخوره و میتراشه و بد مستی و حتی گاه گداری دود و دمی  که ازش میبینیم فقط نوک قله وجودشو نشون میده .

خلاصه آق جلال آخرین داستانشو دیروز نوشت قهرمان چندین و چند سالشو فرستاد سینه خاک  . حالا میخواد با خیال راحت  گره کراواتش رو شل کنه  یه گیلاس ویسکی با یخ زیاد بریزه بره رو کاناپه مبلیران دهه ۵۰ اش کنار اون خانومه بود که تو "درد سیاووش" باهاش همبازی بود( گمونم اسمش ژیلابود )و من همیشه فکر میکردم کارگردان حتمن لیلی گلستان  دهه  ۵۰ رو واسه این نقش در نظر میگرفت, بشینه و الخ

دلم واسه اون اسماعیل فصیح هم خیلی میسوزه پیرمرد جدن حیف شد که مرد اما خوب چه کاری میشه کرد سرتون سلامت مهم اینه که آق جلال هنوز سرو مرو گنده ور دل ژیلا جونش داره گل میده و گل میشنوه دیگه دل و دماغ کتاب نوشتنم نداره   اون اسماعیل خان هم بره ور دل اجداد درخونگاهیش

 

+ نوشته شده توسط فرزین در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 16:57 |
نعش این شهید عزیز
روی دست ما مانده ست
روی دست ما ، دل ما
چون نگاه ، ناباوری به جا مانده ست
این پیمبر ، این سالار
این سپاه را سردار
با پیامهایش پاک
با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست
ما باین جهاد جاودان مقدس آمدیم
او فریاد
می زد
هیچ شک نباید داشت
روز خوبتر فرداست
و
با ماست
اما
کنون
دیری ست
نعش این شهید عزیز
روی دست ما چو حسرت دل ما
برجاست
و
روزی این چنین بتر با ماست
امروز
ما شکسته ما خسته
ای شما به جای ما پیروز
این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد
هر چه می خندید
هر چه می زنید ، می بندید
هر چه می برید ، می بارید
خوش به کامتان اما
نعش این عزیز ما را هم به خاک بسپارید
+ نوشته شده توسط فرزین در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 17:40 |
به نو کردن ماه

                بر بام شدم

با عقیق و سبزه و آینه.

داسی سرد بر آسمان گذشت

که پرواز کبوتر ممنوع است.

 

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند

و گزمه گان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند.

 

ماه

بر نیامد.

+ نوشته شده توسط فرزین در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 17:33 |
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

                                       هزار باده ناخورده در رگ تاک است

+ نوشته شده توسط فرزین در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 16:17 |